آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
دلشوره دارم امروز. چشمهارا می بندم. احساس می کنم بالای همان پل عابر پیاده ام. همان جا می مانم تا فردا.
همان پل که رویا و حمید پایینش ماندند و من به هر بدبختی ای بود از پله هاش رفتم بالا. خوب شد رفتم. خوب شد رفتم که در این موقعیت هم بتوانم چشمها را ببندم و دوباره بتوانم احساس کنم همان بالا هستم.
موقع بالا رفتن بین انبوه جمعیت فشرده می شدم و نمی توانستم خودم انتخاب مسیر کنم ولی وقتی رسیدم بالا و هر جور بود روزنه ای بین تن های مردم پیدا کردم ، تا چشم کار می کرد آدم دیدم. چه عظمت غریبی! مثل این بود که توی دریایی گرم و امن باشی. ... از شرق، تا خود افق- از غرب، تا خود آزادی .