آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
باز از آن وقت ها شده که خودم را گم کرده ام. هزار کار دارم و هیچکدام انجام نمی شود. حتی ساده ترین ها.
کمی فکر می کنم که دلم چه می خواهد؟ از خودم، از این لحظه، از زندگی ؟ اما نمی فهمم. می ترسم از اینکه هیچ نخواهد. چرا که فکر می کنم ادامه لحظه ها روی خواستن ها بنا شده.
سعی می کنم بگذرم و به چیزهای پیش پا افتاده سرگرمش می کنم که به خواستن یا نخواستن فعلا فکر نکند. نگاهی به کاغذ زیر دستم می اندازم که نوک خودکار بر آن خط های کج و معوجی کشیده.