آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
یک:
درد ها معمولا اینطوری هستند که تا کاری به کار آدم ندارند، آدم ها هم فراموششان می کنند.
نه ! از آن روز به بعد تا به حال درد کاری به کارش نداشته و او هم فراموشش کرده.
دو:
البته که احساس خوبی هم هست که بدانی یک نفر نشسته آرشیوت را می خواند. و دوست داری بدانی چه سوال هایی برایش پیش می آید. و دوست داری بدانی کجا حوصله اش سر رفته؟ و دوست داری بدانی چه چیزی باعث شده این کار را بکند؟
سه:
من هنوز ارواح را شروع نکرده ام.
چهار:
امروز چنین حسی دارم که توی گودر هم نوشتم:
...و روز
دریایی ست
و من
غریقی
.
.
پنج:
بوی پلو میایه