آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

از این درخت

یکی یکی کلمه ها را هرس می کنم

شاخ و برگ های اضافی را

تا به تو

برسم

 

لبریز از گرفتگی ثانیه ها دلم؛ هرگز انگار به هوش نیامده است. چشم های بسته ی دوست عزیزم هم گشوده نمی شود هرچه کتابش را می گشایم. دری راهی ...صبح می گفتم که در نیست راه نیست...و صدای قدم های همراهم فکر های عزیزم را زیر پا می گذاشت. صبح ِ نمناکی بود و عجیب است که آدمی همیشه چیز دیگری را می خواهد. در صدای پای همراهی، تنهایی. و در اندوهِ تنهایی، صدای پا!. دریغ که باز افسرده شدیم. انگار که زمستانِ نیامده را سردمان است و یا که نفرینی نگرفته را عذاب می کشیم. لبریز از گرفتگی ِ ثانیه ها دلم چی؟ لبریز از گرفتگی ثانیه ها دلم به تماشای این ساعت خاکالود نشسته.

چه غمی ست توی تولد یک شعر. من فرزندم را چگونه به دنیا آوردم؟ لبریز از گرفتگی ثانیه ها دلم.آرام/ پی غربت خویش می رود.  

 

 

لبریز از گرفتگی ثانیه ها دلم

اینجا

به تماشای این ساعت خاکالود نشسته

 

لبریز از گرفتگی ثانیه ها دلم

خاموش

پی غربت خویش می رود...

 

نمی دانم. شاید هم آرام. به هر تقدیر وقتی که میبینمت کمی سبک تر می شوم باری را بر زمین میگذارم و نفسی می کشم هر چند کوتاه که در صورت ات مظلومیت ات را نگاه کنم تا بار بعد که سر راه رسیدن من به تو پر از شاخه شود باز و باز چه شاخه ها را سر ببرم برای به تو رسیدن...

 

 

 

 

+ کتا ; ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٧
comment نظرات ()