آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
یک:
پر از نوشته های درهم ام.
از کلمه های بی ربطی که همینطور اتفاقی از دهان مادر بیرون می آیند ، تا حروفی که از کشیدن نقشه ی راه های قدم زدن های عجیب و غریب استیلمن بدست می آید.
شاید جایی جاده ای بوده که من بی آنکه خودم بفهمم از راه اصلی منشعب شده ام.
شاید جایی جاده ای بوده...
.
حالا شما از چند خط بالا چیزی نفهمیده اید.
و شاید دو:
مادر در حالی که نشسته است روی توالت فرنگی و دارد جیش می کند یکهو تمام قدرتش را جمع می کند که بلند شود.
من در حالی که میگیرمش، سعی می کنم نگذارم بلند شود و می گویم:
- صب کنین! ...صب کنین بشورمتون!
مادر مرا نگاه می کند و می گوید :
- بگیرمتون!
.... بعد از مرحله شستشو بهش می گویم:
- حالا پاشیم!
مرا نگاه می کند. دوباره می گویم:
- حالا یا علی بگیم و پاشیم!
همینطور مرا بی عکس العملی نگاه می کند. از روی لبه وان بلند می شوم. دستش را می گیرم و سعی می کنم کمکش کنم که یادش بیاید حالا باید بلند شود. می گوید:
-پشیمون!