آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

و نیو پست ، تنها هوسی ست ...

 

اینجا چند شنبه است؟ چه خبر است؟ چکار باید کرد؟ کمی فکر کن. سه شنبه است و به جای نشستن پشت مانیتور باید رفت پول داروخانه را داد. می دانی چقدر دیر شده؟ می دانی همه کار ها چقدر دیر می شوند؟ ... باید پوشک هم خرید به علاوه ی کلرودیازپوکساید به علاوه لورازپام. باید نهاری هم رو به راه کرد. باید مادر را هم برد حمام. باید کتاب خواند. فصل های شش و هفت و هشت. باید لباس هم شست اگر به این باید هاست خب باید جارو هم کرد. و باید ها همینطور خوشحال خوشحال ادامه پیدا می کنند. این همه کار مفرح! آن تخته شاسی و آن کاغذ کاهی و آن مداد نرم. آن هم مادری که ساعت ها روی یک فیگور می ماند. دیگر چه می خواهی؟

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
comment نظرات ()