آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دایره های رنگی

 

می آید پشت سرم، نگاه می کند به مانیتور و میگوید :" داری بازی می کنی؟ "

من فقط لبخند می زنم. نه سرم را بر می گردانم و نه حرفی می زنم. همینطور دایره های رنگی را می گذارم روی هم. با لحنی پرشور و سرزنشگر ادامه میدهد : "بنویس! شعر بنویس! داستان بنویس! من نوشتنو از تو یاد گرفتم. دارم می نویسم. تو چرا نمی نویسی؟"

من همینطور بازی می کنم. در این فکرم که چه بگویم؟ چند ثانیه بازی را متوقف می کنم، بعد صفحه بازی را می بندم و وبلاگ شعر هام را  باز می کنم و چند تا از شعر هایی که بیشتر دوستشان دارم را نشانش میدهم.

می خواند. آرام و بی صدا. من به لبهایش نگاه می کنم که شاید حرفی بزند، نمی زند. لبخند می زند.  نمی دانم خوشش آمده یا نه که میگوید :" عالیه!.. بشین مرتبشون کن چاپشون کنیم." من نگاهش می کنم و شاید لبخند هم می زنم. ادامه می دهد:"  بشین براشون طرح بکش.! ، دست بده که می کنی اینکارو! -دستش را دراز می کند و توی هوا بلاتکلیف نگه میدارد. -  

من باز لبخندِ بی معنایی می زنم و میگویم : "که چی؟! ... - این میان دستش را نگاه می کنم و می گویم :"دست نمیدم!" ادامه میدهم:" این همه شاعر ریخته کفِ خیابون "

صفحه بازی را دوباره باز میکنم و دیگر نگاهش نمی کنم. می زند سر شانه ام و می گوید :"نکن این کار و با خودت."

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
comment نظرات ()