آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
میان این همه فکرهای ناموزون و در هم و سبک و سنگین، دلم برای نوشتن تنگ می شود.
اینجا شنبه است. آفتاب است. موسیقی است. ولی توی دلم این خبر ها نیست. آشوب است. سیمین خانم است و زنگ تلفن دیشب اش و من که نمی توانم تلفن هایش را جواب بدهم از بس که نمی دانم بهش چه بگویم. و باز زنگ تلفن است. معاملات املاکی است و مشتری هایی که هیچکدام نمی خرند هستند. فکر طناب های آویخته است و عدد نوزده و لباس خوابی ست که تا شب دلش نمی خواهد عوض شود. و ظرف های توی سینک هستند که هی زیاد و زیاد تر می شوند. و مادری ست که پر از سکوت است چشمهایش و تنها می شود مثل یک عروسک او را در آغوش کشید...
میان این همه فکرهای ناموزون ،آه که دلم برای نوشتن تنگ می شود.