بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی
آن روزها که سلیمان می گفت :"آرزو دارم پدرم یک لیوان آب را بتواند دست خودش بگیرد و بنوشد" نمی فهمیدم چه می گوید.
امروز می فهمم