آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

فهم

 

آن روزها که سلیمان می گفت :"آرزو دارم پدرم یک لیوان آب را بتواند دست خودش بگیرد و بنوشد" نمی فهمیدم چه می گوید.

امروز می فهمم

 

 

 

 

+ کتا ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٩
comment نظرات ()