بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی
که زیر لب
سایه ها را
نفرین کنان؛
-آه!... همه چیز
چه ناگهان
تاریک و
واقعی شد -
چشمه ی نور
که پنهان و
سایه
که آشکار
به همین سادگی !
در آغوش سایه ای بلند قد،
آخرین عصر پاییز
من هم سایه ای...