آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اتفاق های معمولی

 

روزگار است و همین اتفاق هایش که همه معمولی شده اند.

حتی اینکه امروز سر صبحانه یک تکه از یکی از دندانهایم شکست.

حتی اینکه یک هواپیما باز دچار سانحه شد یا قطاری که از ریل خارج شد. یکی تبرئه شد یکی محکوم. یکی به قید وثیقه آمد مرخصی. یکی مانده معطل سند.

حتی اینکه زن عمو رفت، حتی اینکه دیروز من شجاعانه قیچی گرفتم دستم و موهای مادر را کوتاه کردم. حتی اینکه ...

هی دلم می خواد به اتفاق ها فکر کنم و هی بگویم حتی اینکه! ... مگه چیه؟

 

+ کتا ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٤
comment نظرات ()