آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سر هیچ و پوچ!

درد حمید مثل بار های قبل، آرام آرام بهتر شد اما از همان دیشب میگرن آمده سراغش. حالا یک کلاه گذاشته سرش و یک پتو هم کشیده روی آن و خوابیده.

این وسط از املاک آمدند واحد روبرویی را ببینند. نگهبان ساختمان نمی دانم کجا بود که زنگ زده بودند، جواب نداده بود. موبایلش را هم گرفتم ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نبود. گفتم مشتری بیاید بالا و رفتم از بالای بوفه کلید آپارتمان روبرو را بردارم که خودم بروم نشانش بدهم. کلید از آن بالا افتاد روی یک ظرف شیرینی خوری که خیلی دوستش داشتم- چون انتخاب مادرم بود  آن سال ها که هنوز آلزایمر نگرفته بود- و شکست!  

با اعصاب خورد رفتم آپارتمان را نشان طرف بدهم. یک پسر جوجه بود که نمی دانم اصلا هجده سالش شده بود یا نه. گفتم :" خیال کردم مشتری آوردید!" گفت از املاک است و آمده خودش اول ببیند و بعد مشتری بیاورد. بعد همانطور که توی آپارتمان قدم می زد و در و دیوار و سقف را نگاه می کرد پرسید:" متری چند؟" گفتم:" سه و ششصد" واز آن به بعد هی گفت:" قیمت تنده"! و هی چانه زد و هی پرسید چقدر جای تخفیف دارد  و من هم هی از مشخصات خاص ساختمان با بد اخلاقی و عصبانیت برایش گفتم. تعجب می کنم چطور ننداختمش بیرون!

حالا آن ظرف بی خود بی جهت، سر هیچ و پوچ توی سطل آشغال است.

 

+ کتا ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۳
comment نظرات ()