آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

همان هیچ

روز هاست حرفی ندارم. هی به روز مره ها فکر می کنم و می بینم دلم نمی خواهد بنویسمشان. از خودم می پرسم چرا اصل قبلا انقدر دلم می خواست روزمره ها را با همه جزئیات بنویسم؟ چه شوق احمقانه ای برای نوشتن ِ این همه هیچ داشتم. هیچمان حالا هم همان هیچ است که بود . با این تفاوت که حالا نویسنده اش را گم کرده.

خب که چی که مثلا کارت سوختمان تا حد اقل یکماه دیگر نمی آید؟ یا که چی که امتحان های نوین فردا تمام می شود و روز های خوش ِ خانه مانی اش هم تمام می شود و باز باید از سر صبح برود مدرسه و دل آدم هی برایش تنگ شود؟ یا که چی که امروز رفتیم داروخانه برای مادر دارو خریدیم و دستگاه کارت خوانش کارتمان را نخواند و دویست و هشتاد و پنج هزار تومان به دارو خانه بدهکار شدیم؟ خب این یکی یک توجیهی داشت نوشتنش که یادم نرود هر چه زود تر بروم بدهی داروخانه را بدهم. هر چند که حمید بگوید دویست و یک کمی بیشتر پول نداریم توی کارت ِ مادر. و بگوید شانس آوردی که دستگاهش کارت را نخوانده وگرنه کسر موجودی می زد! و بگوید حالا تا اول ماه که چیزی نمانده. این چند روز را صبر می کنیم. و من باید همینطور هی یادم بماند که روز اول بهمن بروم بانک و پول ِ دارو خانه را بگیرم ببرم بدهم بهش. و توی ذهنم تصور کنم که همیشه اول ماه چقدر بانک ها شلوغ است.

شاید دلیلش اینست که همیشه خودم را جای همه می گذارم و همه را جای خودم. بنابر این چون این روزها حوصله خواندن متن های طولانی از برای هیچ را ندارم فکر می کنم هیچ خواننده ای هم حوصله خواندن یک متن طولانی برای هیچ را نخواهد داشت. پس تمام انگیزه ام مثل هوایی که از سوراخ بادکنکی در برود در می رود! (مثال از این خوشگل تر به نظرم نرسید!)

این بچه دارد بلند بلند معارف می خواند. و هر جمله ی ناقصی هم که می آید توی ذهنم، ناتمام رها می شود.  ساعت نوزده دقیقه بامداد دوشنبه است. فردا صبح اول صبح حسابدار شرکت می آید اینجا و من احتمال دارد که تا ظهر کامپیوتر را مجبور باشم در اختیارش قرار دهم.

با همه حرفی نداشتن هایم نمی دانم چرا دلم خواست این ها را بنویسم. شاید چون وبلاگ بیچاره ام دارد یادش می رود که روزگاری زنده بوده. شاید این دستگاه تنفس مصنوعی باشد. شاید می خواهم مرگ مغزی اش را باور نکنم!

 .

تعلق جان لطفا از این به بعد مواردی که فکر کردی یا احتمال دادی نیاز به ممیزی دارد را پیش از احتمال اکران عمومی اش به مسئولین امر گوشزد کن. دو نقطه پرانتز.

 

+ کتا ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
comment نظرات ()