آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مهمان

 

مهمان من حدود ساعت چهار و نیم دیروز آمد، تا حدود ساعت هشت و نیم هم ماند.

نشست و با حمید کلی از اوضاع کار و سیاست و اقتصاد در انگلیس و دوبی و ایران حرف زد.

 دو تا چای خورد، چند تا کشمش،‌یک خرمالو، یک پاستیل به اضافه نصف لیوان آبی که با قرصش خورد.

نوین برایش پیانو زد.

 کمی هم به مادرم نگاه کرد و لبخند زد و "حال شما خوبه؟" گفت و جواب نگرفت و باز لبخند زد.

من نشستم تماشایش کردم و هی رفتم به گذشته - هی برگشتم به حال و سوال های توی ذهنم همه بی جواب ماند.

 

 

 

+ کتا ; ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
comment نظرات ()