آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

این چند روزه علاوه بر کار های روز مره و شرکت ، سرم گرم تمیز کردن اتاق کتابخانه بوده که نفهمیده ام زمان چطور گذشته. سر خوش از پیدا کردن نوشته های قدیمی دارم فکر میکنم که برای شروع سر و سامان دادن به آنها بهتر است وبلاگی مثلن با عنوان : نوشته هایی از ده سال پیش درست کنم و روزی یکی دو تا از آنها را به ترتیب تاریخ حدودی تویش بنویسم.

درباره ی تاریخ البته اولین مشکل اینجاست که قدیمی ترین ها که مربوط به سال های ۶۷ تا حدود ۷۰ هستند کاغذ پاره هایی هستند توی یک کیسه نایلون که بیشتر آن نوشته ها هم تاریخ ندارد. فکر کنم باید اول آنها را گزیده نویسی کنم و به درد نخور ها را بریزم دور. بعد بنشینم تقدم و تاخرشان را حدس بزنم.

باید این کار را شروع کنم. ببین چه دیر شده. ۶۷-۸۴ میشه چند سال؟

+ کتا ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٤
comment نظرات ()