آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یادم باشد

 

یازده و چهل دقیقه- نه!‌چهل و یک دقیقه شب است. همین الان یک دست دیگر کامباین شروع کرده ام. یادم باشد امشب زود بخوابم. ننشینم تا دوی صبح بازی کنم! یادم باشد فردا مهمان دارم. یادم باشد مرغ ها را جا نگذارم توی یخچال. یادم باشد صبح بروم پلیس به اضافه ده رسیدی را که امروز نداد را بگیرم. یادم باشد یک قصه امروز تمام شد. یادم باشد لبخند بزنم.

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
comment نظرات ()