بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی
همه ش احساس می کنم چیزی را فراموش کرده م. یک چیز مهم!
مثل اینکه با کسی جایی قراری گذاشته باشم و یادم رفته باشد و او را منتظر گذاشته باشم و ذهنم می رود توی تمام پسکوچه ها را می گردد ببیند چه کسی ، کجا منتظر من ایستاده؟...