آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چهار و شانزده دقیقه

 

خوابم می آید. چهار و شانزده دقیقه بعد از ظهر است. آسمان خاکستری ست. بنفشه آفریقایی هم همین نظر را دارد. احساس آرامی دارم اما دوستش ندارم. مثل فراموشی می ماند. باید به ذهنم خیلی فشار بیاورم که مثلن امروز چند شنبه است، چندم است، چه کارهایی دیر شده؟ چه کار هایی دیر می شود؟ گلدان های مادر را دیروز نرفتم آب بدهم. باید هر چند تا از آن گلدان ها را می شود بیاورم که فقط و فقط برای آب دادن آنها مجبور نباشم هر هفته بروم آنجا.

کارت بنزینمان گم شده. معلوم هم نیست از چه زمانی. معلوم هم نیست توی کدام پمپ بنزین آیا جا مانده. چون حمید هم بد تر از فراموشی دارد و یادش نیست آخرین بار کجا بنزین زده. می گویند باید رفت پلیس به اضافه ده و اعلام کرد که یک کاریش کنند که بنزینش مصرف نشود. اما با این همه مدتی که از مفقود شدنش گذشته لابد هر چه داشته تا به حال به نحو احسن استفاده شده. لامصب هزار و خورده ای لیتر هم بنزین داشت.

چندشنبه است امروز؟ باید خانه را تمیز کنم. شاید توی این هفته یک مهمان بیاید. چقدر بی حوصله ام برای ادامه ی زندگی...

 

 

+ کتا ; ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
comment نظرات ()