بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی
خواب و بیدار است. اما بلند نمیشود. آدم که می رود توی اتاق، چشمهایش را آرام باز میکند و نگاه میکند و دوباره میبندد. ...