آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
سکوت نیست. حرف هم نیست. چیزی اما هست. یک حس ناپیدای ناگفته که آتش می زند به لحظه ها...
انگار متاعی را داده ایم ، متاعی گرفته ایم. معامله اما پایاپای نیست. نگاه کن! : من احساسم را داده ام بی خیالی خریده ام. محبت ام را داده ام، فراموشی خریده ام. نگاهم را داده ام، سکوت خریده ام...حالا بخند به این حرف های من. بخند و مطمئن باش لبخند تو را با این همه اما هنوز با دنیا عوض نمی کنم...