آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک حس ناپیدای ناگفته

 

سکوت نیست. حرف هم نیست. چیزی اما هست. یک حس ناپیدای ناگفته که آتش می زند به لحظه ها...

انگار متاعی را داده ایم ، متاعی گرفته ایم. معامله اما پایاپای نیست. نگاه کن! : من احساسم را داده ام بی خیالی خریده ام. محبت ام را داده ام، فراموشی خریده ام. نگاهم را داده ام، سکوت خریده ام...حالا بخند به این حرف های من. بخند و مطمئن باش لبخند تو را با این همه اما هنوز با دنیا عوض نمی کنم...

 

 

 

+ کتا ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٢
comment نظرات ()