آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک اتفاق خوب

یک اتفاق خوب خوشحالم کرده. آنهم در وضعیتی که فکر نمیکردم چیزی بتواند خوشحالم کند.

 تمام این مدت بعد از اسباب کشی کتاب های ما و خیلی خرت و پرت های دیگر توی کارتن ها مانده بود. ما توی ساختمان قبلی که خرابش کردیم کتابخانه ی بزرگی داشتیم با حدود سه هزار جلد کتاب که تقریبن نیمی از آن کتاب ها کتاب های تخصصی معماری و بقیه کتاب های شخصی ست. اینکه اسباب کشی چه بر سر کتاب ها می آورد که بماند. اما اینکه چه بر سر صاحب کتابها می آید حرف دیگریست!

کتابها رفت توی کارتن و چون کتابخانه ی ما آجری ساخته شده بود بنا بر این کتابخانه را نمی شد از دیوار جدا و منتقل کرد. کتاب ها رفتند توی کارتن ها و در به در شدند. کتاب های تخصصی معماری را منتقل کردیم شرکت اما همانطور توی کارتن مانده بودند. کتاب های خودمان را هم چون ساکن خانه ی پدرم شدیم و آنجا جای کافی برایشان نبود ، تا جائیکه جا میشد گذاشتیم توی زیر زمین و بقیه را هم گذاشتیم توی بالکن...

و این برای کسی که روز و شبی نبود که هوس خواندن شعری حتی نیمه شب هم او را می فرستاد سر وقت کتابخانه و بالای نردبان و تا از طبقه ی هفتم کتابی که می خواست را بر نمی داشت و صفحه ی مورد نظر را پیدا نمی کرد و شعر را کامل نمی خواند، آسوده نمی شد فکر کنید چه فاجعه ایست...دسترسی ات به کتابهایی که میدانی داری از بین برود.

اما توی شرکت کتابخانه ای ساختیم و شوق منتقل کردن کتاب ها را داشتم که آرشیو روز نامه های رئیس مثل سطل آب سردی خالی شد روی سر کتابخانه. طبقات کتابخانه پر شد از تمام روز نامه های منتشر شده در هشت سال گذشته.

امروز-نشاط-یاس نو-دوران-آریا-حیات نو-فتح-خرداد-مشارکت-بنیان-آفتاب امروز-بهار-وقایع اتفاقیه-جامعه....

این روزنامه ها با قیمانده های نسل آرشیو روزنامه های رئیس هستند که حدود پانصد و خورده ای کیلو یشان را در اسباب کشی دادیم به پکا و کیلویی بیست و پنج تومان بن کتاب خریدیم. اما این ها را چون به نظر رئیس منبعی برای مراجعه به بخشی از تاریخ است ندادیم. اینکه من فکر می کنم چه کسی چه زمانی و با چه انگیزه و علتی ممکن است به این آرشیو رجوع کند و آیا هرگز خواهد توانست به آنچه که در پی اش است دسترسی داشته باشد یا نه هم بماند.(چون خودم زمان قتل های زنجیره ای در صفحه ی ویژه نامه ای از روز نامه ی خرداد شعر زیبایی از محمد مختاری خوانده بودم که بعد ها هر چه دنبالش گشتم دیگر پیدایش نکردم.)

اما توی این چند ماهه روز نامه ها با پر رویی رفتند جای کتاب ها را اشغال کردند و کتاب ها مظلومانه توی کارتن ها ماندند. بدین ترتیب اتاق کتابخانه تبدیل شد به انباری. دیگر هر چه آت و آشغال و چیز اضافه بود پرتاب می شد توی این اتاق. و هر روز بیشتر از روز پیش فکر سر و سامان دادن به آن اتاق تبدیل به کاری مثل کندن کوه میشد.

خیلی حرف زدم؟‌طولانی شده؟ چرا نمی رسم به اصل مطلب؟

چند روز پیش دخترک تحقیقی داشت درباره ی نیما یوشیج. دیوان و زندگی نامه ی نیما را می خواست. داشتیم. میدانم که داشتیم. اما دسترسی به آن کار حضرت فیل بود. میدانستم که کتاب های شعر توی زیر زمین هستند گفتم برویم. خوشحال شد. کلید را برداشتیم و راهی زیر زمین شدیم. کارتن های کتاب توی طبقاتی بصورت فشرده چیده شده بود و یکی یکی باید آنها را در می آوردیم و شماره ی کارتن را می خواندیم که ببینیم مال طبقه ی چندم است. مثل همیشه که معمولن آن یکی که آدم با آن کار دارد آخرین است، بعد از کلی بالارفتن از در و دیوار و احتمال سقوط و واژگونی کل قفسه ها در انباری و صعب العبور بودن منطقه و غیره کتاب نیما را توی آخرین کارتن پیدا کردیم و با خوشحالی برگشتیم بالا. اما از آنروز هوس خواندن شعر های شاملو و دوره ی آثار هدایت بیچاره ام کرده.

دائم تو این فکر بودم که چطور می شود این اتاق کتابخانه را رو به راه کرد و کتاب ها را آورد اینجا.

امروز دل را زده ام به دریا ی آن اتاق. مشغول خالی کردن کتابخانه شدم. کلی آشغال را جا به جا کردم که برای روز نامه ها جایی پیدا کردم و منتقلشان کردم به جای دیگری. کتابخانه را خالی کردم و طبقاتش را گرد گیری کردم.

اما این آن اتفاق خوبی که خوشحالم کرده نیست.

آن اتفاق خوب اینست که لابه لای کتاب ها و وسایل منتقل شده دفتر چه ها و سر رسید هایی قدیمی را پیدا کرده ام که نوشته ها یی از حدود ده سال پیش در آن دارم. بخشی از نوشته هایم که خیال می کردم گم و نایود شده.

شعری که سال هفتاد و هفت نوشته بودم و خیلی دوستش داشتم و بعد گمش کرده بود م و این چند سال هرچه می خواستم به یادش بیاورم درست به یادم نمی آمد.

الان دارم با دست های خاکی این ها را تایپ می کنم. آن شعر را آورده ام اینجا که اینجا بنویسمش .. اینا هاش!

سال

 

هوا هنوز خنک است

من هنوز اندوهگین

    لبخنده ی گل و بهار را

ایکاش مجالی بود

.

آواز جمعی سیر سیرک ها و

رخوت یک روز گرم

   زلالی چشمه سار را

ایکاش مجالی بود

.

روز ها می گذرد و باز

اندیشه ی فردا رهایت نمی کند

   بوسه ای گونه ی سرخ خزان را

ایکاش مجالی بود

.

دل آسمان گرفته است

-شاید چون دل من-

   بارشی بی شکیب را

ایکاش مجالی بود

 

۱۳۷۷/۲/۲۲

 

+ کتا ; ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٢
comment نظرات ()