آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

عاشورای ما

 

بارهای پیش ، پرستار ِ مادر هنوز استعفا نداده بود. خیالم از بابت مادر راحت بود. به نوین هم سفارش می کردیم که اگر به هر دلیلی ما برنگشتیم، تلفن کند به دایی رضا و ماجرا را بگوید. بعد  روزنامه و کبریت و سیگار و دستمال سرکه ای مان را می چپاندیم توی کیفمان و هر چه مدارک شناسایی بود در می آوردیم می گذاشتیم روی میزنهار خوری و می رفتیم.

سهراب و بهزاد را که کشتند، آزادی بودیم. ندا را که کشتند، امیرآباد بودیم...

حالا پرستار ِ مادر رفته. دایی رضا هم تازه از زیرِ عمل ِ ستون فقرات بیرون آمده. از صبح هی با خودم گفتم نمی شود برویم. اگر به هر دلیلی برنگشتیم، تکلیف مادر چه می شود؟ نوین چکار کند؟

اما آخرش باز طاقت نیاوردیم و رفتیم.

ما از فلسطین رفتیم توی بلوار کشاورز که مملو از جماعت سبز بود. و بوق زنان و وی نشان دهان، سواره و پیاده داشتیم خوش خوشان می رفتیم سمت امیر آباد که دختری جیغ زنان گفت آن طرف یکی را کشتند... پشت سر، سمت میدان ولیعصر دود غلیظی هوا رفته بود و عده ای داشتند می دویدند طرف ما. معلوم بود که از پشت سر دارند تهدید می شوند. توی بلوار تا نزدیکی های چهارراه امیر آباد رفتیم و آنجا جمعیت زیادی وسط چهارراه بودند و آتش بزرگی هم وسط چهار راه برای مقابله با اشک آور ها افروخته بودند. بعد از غرب ِ دانشگاه رفتیم سمت انقلاب و ضلع جنوبی دانشگاه را پیمودیم و از شرق دانشگاه دوباره آمدیم توی بلوار. خیابان انقلاب ، آن موقع که ما ازش گذشتیم، پر از موتور سوار های زره پوش و انواع و اقسام ماشین های نظامی و خود گاردی ها و نیروی انتظامی در طرح ها و رنگ های مختلف بود. عملا جای هیچ فعالیتی توی آن قسمت نبود. آمدیم سمت ولیعصر که دیدیم میدان ولیعصر نگو انگار که میدان جنگ، انگار که صحرای کربلا! معلوم بود که درگیری های وسیعی آنجا رخ داده. کف خیابان پر از ادوات جنگی مانند سنگ و کلوخ و آشغال های دیگر بود. مثل موقعی که سیل آمده باشد و کلی آت و آشغال با خودش آورده باشد ریخته باشد وسط خیابان و بعد فروکش کرده باشد. آمد و رفتی هم انجام نمی شد. یک دسته ی چند نفره از ارازل و اوباش موتور سوار که چماق هایشان را بالای سر می چرخاندند ، عربده کشان رفتند توی کریمخان. ما آمدیم سمت شمال. سر زرتشت باز عده ای ایستاده بودند و عکس های آیت الله منتظری دستشان بود و شعار می دادند و وی نشان می دادند. ماشین ها بوق ممتد می زدند.ترافیک ادامه داشت تا سر فاطمی و بعد سر تقاطع مطهری و ولیعصر هم شلوغ بود. هر جا را که نگاه می کردی سطل آشغال ها وسط خیابان در حال سوختن بود. در طول مطهری به سمت شرق، کم کم از شدت ماجرا کاسته شد و برگشتیم خانه.

آمدم اینترنت که ببینم دامنه اغتشاشات تا کجا ها گسترده بوده که اخبار پل کالج و کشته شدن تا آلان چهار نفر را خواندم... گمان نمی کردم توی روز عاشورا که می گویند سر بریدن مرغ هم حتی نکوهیده است، دست به خون بیالایند... تا کجا ؟ تا چند؟...

 

 

 

+ کتا ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٦
comment نظرات ()