آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ماجرا از این قرار بود که...

 

پری روز بعنوان هدیه دریافتش کردم. دیروز نوین خوند و تمومش کرد. اولشو یه کمی خوندم. عالیه. یعنی چه جوری بگم؟ ... یه جوری ساسانِ ساسانه. خودِ خودشه. یه حس عجیب و خوبی داره خوندنش. ساسانه دیگه!

نوین وقتی داشت می خوند هی چند وقت یه بار کتابو می ذاشت رو سینه شو قربون صدقه ساسان  می رفت و چند تا جمله شو  با لبخند بلند می خوند. بعد باز یه مدت ساکت بود و چند وقت یه بارِدیگه هم چشماشو گرد می کرد و می گفت: "اینو چه جوری بهش اجازه چاپ دادن؟" ...

ساسان عزیز... خیلی مبارک باشه. خیلی...امیدوارم خیلی زود به چاپ پونزدهم برسه

 

+ کتا ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٤
comment نظرات ()