آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

و می ترسم که بگویم

 

من نشسته م سر خبر ها و مثل اینکه وسط دریا باشم و هر خبر موجی که می بردم. اصفهان - قم- تهران - سیرجان-سنندج- و می ترسم که بگویم پنجشنبه ساعت سه میدان بهارستان. می ترسم که بگویم مسیر اولِ عاشورا، امام حسین تا آزادی و اگر بسته بود، مسیر جایگزین تجریش تا راه آهن و اگر آن را هم ممانعت کردند، خیابان شریعتی از میدان تجریش تا پیچ شمیران. توی سرم همینطور باتون به دست ها و لباس شخصی ها دارند مردم را می زنند. دارند شیشه ها را می شکنند. دارند عرق می ریزند و عربده می کشند. توی ذهنم چندی جوان جسور و بی باک دارند هو شان می کنند.  و می دوند و گاهی دستگیر می شوند. توی ذهنم مثل همانروز بیست و پنجم که با رویا میدان آزادی بودیم صدای گلوله می آید و توی ذهنم مثل همان روز، پشت ساختمانها آتشی روشن است که نمی بینمش اما نور نارنجی اش غروب را می لرزاند. توی ذهنم گاهی مردم می خندند گاهی می گریند...توی ذهنم نمی دانم مردم شادند یا غمگین...

 

 

+ کتا ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢
comment نظرات ()