آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بیست و یک دقیقه بعد از نیمه شب است.

 

 میان گودر گردی، دست چپم را زیر چانه گذاشتم. دستم بوی خمیر دندان مادر را می داد. یادم آمد انگشت سبابه ی دست چپم را مثل هرشب برده بودم توی دهانش که لای دندانها را باز نگه دارم تا دست راستم بتواند مسواکش را بچرخانه میان دندان ها... یادم آمد از لثه ی بالایی اش کمی خون آمد وقتی مسواک زده شد، یادم آمد بعد که خواباندمش دستم را نشستم...

+ کتا ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٧
comment نظرات ()