آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

گمان نمی کنم!

 

دوست دارید اینجا چیزی بخوانید؟ ...گمان نمی کنم! ، دوست دارم اینجا چیزی بنویسم؟ ... گمان نمی کنم. کسی توی دلم می گوید حرفی نمانده که هنوز ارزش گفتن داشته باشد. کسی دیگر توی دلم می گوید مگر آن حرف ها که گفتی، ارزش گفته شدن داشتند؟ من این میان فکر میکنم ارزش هر حرفی به زمان ِ گفته شدنش است و بعضی حرف ها که در بعضی زمان ها گفته شده اند ، در زمان های دیگر نه ارزش گفتن دارند و نه شنیده شدن. برخی زمان ها ، زمانِ بی زمانی اند و گاهی تنها گاه ِ سکوت . هر چند که اتفاق ها بی نگاهی به بی زمانی و بی تفاوت به سکوت، پشت سر هم با سر و صدای بسیار بیافتند ...

خب ، ... عصر ِ پنجشنبه است. نوین رفته خانه یکی از دوستانش مهمانی. من و مادر و حمید توی خانه ایم. نوین یکشنبه کنسرت دارد. چند تا قطعه را قرار است با یکی از دوستانش که ویلون می زند، با پیانو، دوئت اجرا کنند. توی مدرسه هنر و ادبیات که من نمی دانم کجاست و توی یک سالنی که من نمی دانم چقدر ظرفیت دارد... حمید نشسته پای ام بی سی پرشیا و مادر ساکت، مثل سکوت همین روزهای من نشسته پشت میز. من مثل تمام نقطه چین های میان کارهایم، داشتم کمباین بازی می کردم که یکهو دلم خواست اینجا چیزی بنویسم. بعد با خودم فکر کردم... : "گمان نمی کنم!" واقعا حرفی هنوز توی دنیا مانده که ارزش گفته شدن داشته باشد؟

 

 

+ کتا ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٦
comment نظرات ()