آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بی خیال ، دوست نداشتنی...

یک:

این موضوع همین الان به ذهنم رسید که اصولن یک جور بی مزه ای شده ام من: بی خیال ، دوست نداشتنی...

دو:

این یادداشت را هم دیشب قبل از خواب توی دفتر یادداشتم نوشته بودم:

امروز دلم زیادی گرفته بود. اینکه چطور انتظار دارم نگرفته باشد را نمی دانم. اما حس می کنم یک لجبازی خطرناک را با خودم شروع کرده ام. رسمن خودم را ندیده می گیرم. بعد می بینم نه تنها خودم را، بلکه حتی تا جایی که می شود دیگران را هم دارم ندیده می گیرم.

حس بدیست که خودم تشدیدش هم می کنم. انگار به جای مبارزه تسلیم شده ام. نه! من آدمِ مبارزه نیستم. مثل محکوم ِ بیگناهی که حکمش را پذیرفته باشد...

 

+ کتا ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۱
comment نظرات ()