آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

گذشت

٨ آذر - پشت میز آشپزخانه مادر.

الان خانه مادریم. خانهء خالی که روز به روز حالی تر هم میشود. آمده ایم کمی خرده ریز ها را ببریم، گلدانها را آب بدهیم، ببینیم زباله توی خانه جا نمانده باشد.

سی و چند سال گذشت و قصه ء این خانه هم تمام شد. مثل قصه ی خانه ء مادربزرگ و حیاط و گل های زرد و درخت انجیرش، مثل قصه ی خانهء پدر و مادر حمید.

 همه ی شادی ها و غم هایش گذشت. عروسی ها، عروسی ندا، لادن،‌دختر عمه و پسر عمو که همه آنجا برگزار شد.بدنیا آمدن نوه ها، سر و صدا ها و دنبال هم دویدنشان دور میز نهارخوری، عزاداری ها،مرگ مادر بزرگ، مرگ خواهر، مرگ عموها ، و این مجلس آخری مرگ پدر... همه گذشت. آدم هایش هم گذشتند.

حالا چندی میز و تخت و مبل و فرش مانده‌اند کنار هم ساکت و منتظر که ببینند چه خواهد شد.

به مادر نگاه کردم و گفتم :" روزگارِ این خونه هم گذشت."

مادر کمی نگاهم کرد و گفت :"گذشت."

 

 

+ کتا ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۸
comment نظرات ()