آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

کمی فکر در سکوت

من ساکتم. مادر ساکت است . خانه ساکت است. رادیو فردا هم که داشت ترانه می خواند ساکت شد. فقط فن کامپیوتر است که دارد با کلید های کی بورد به زبانی که من نمی فهمم حرف می زند.


مادرم را در واقع دزدیده ام. هنوز کسی نمی داند که ساراخانم رفته و قرار نیست که برگردد. نه خواهرم می داند نه برادرم. چند بار تلفن زنگ زد که دیدم شماره از مشهد است و بر نداشتم گوشی را. یکبار هم از جلفا زنگ زده شد که لابد نادر شماره من را داده بود که دلال های آنجا که توی فکر درآمدی از زمین کذایی بابا هستند با من تماس بگیرند. گوشی را برداشتم.

طرف گفت :"خانم آموزگار ، خودتی؟"

گفتم :"نخیر! اشتباهه"

گفت :"منزل آقای آموزگار نیست اونجا؟"

دوباره گفتم :"نخیر! اشتباهه!"

و گوشی را گذاشتم. خودم از این کار خودم خوشم آمد. شاید به نظر دیگران حالم خوب نباشد این روز ها اما به نظر خودم خوبم فقط علاوه بر بدهی ها، تنها دلنگرانی ام مسئولیت مالی قیمومیت مادر است که از اوایل تابستان که افسردگی ام شدید شد دیگر هیچ خرجی را ننوشته ام و نمی دانم چطور باید به اداره سرپرستی حساب پس بدهم. در واقع تصمیم داشتم خودم را از بین ببرم و فکر می کردم وقتی من نباشم دیگر حساب و کتاب هم لازم نیست. ولی حالا آذر هم آمده و من هنوز دارم توی این دنیای عجیب نفس می کشم...

 

 

+ کتا ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۳
comment نظرات ()