آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
سارا خانم امروز ظهر ناگهان تلفن زد و گفت که فردا باید برود شهرستان و برادرش گفته دیگر لازم نیست تهران بماند و کار کند. فردا ساعت دو بعد از ظهر برایش بلیط گرفته و من ساعت هشت صبح بروم آنجا که او بتواند برود با موسسه پرستاری تسویه حساب کند و برگردد وسایل و دخترش را بردارد و ببرد.
از فردا مادر را می آورم پیش خودم.
نمی دانم بعد چه خواهد شد...