آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بعضی لحظه ها را باید نوشت اما...

حتی نمی خواهم چیزی بنویسم. این یعنی سکوت کامل. والبته کمی یاد های پراکنده. مثل چشم های آقای دال که پر از اشک شد وقتی توی چشم های بی نگاه ِ مادر نگاه کرد وگفت: "کسی که کار اصلی اش سخن گفتن بوده" ...

 اما مشکل این نیست. مشکل نخواستن است که بی برو برگرد هر توانایی را نابود می کند. گفته بودم که بد بختی نخواستن است و الان به یقین می دانم این را. برنامه ای ندارم. نمی خواهم داشته باشم. جایی نمی خواهم بروم. حرفی نمی خواهم بزنم. دلم توی خودش خوابش برده.

یکی می گه : "امروز که حمید برگرده همه چی درست میشه." من بهش می خندم. یه جور وحشتناکی می خندم. قیافه م عوض میشه. و اون می ترسه و عقب عقب میره تو تاریکی.

یکی دیگه می که :" تمومش کن همه ی این مسخره بازیا رو." این بار من می ترسم. من دلم می خواد فرار کنم. اما کجا؟ اما چطور؟

بعدی میگه:" همه ی این فکرا رو از سرت بیرون کن. هنوز می تونی پرده رو کنار بزنی و آفتاب پاییز رو نگاه کنی... "

+ کتا ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۸
comment نظرات ()