آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ثبت موقت

 

غمگین ام. یک غمی که انگار هیچ جور خوب نمی شود. مدت هاست صبر کرده ام شاید خبری شود. اما نشده. کم کم دلیل هایم را هم فراموش می کنم و باز با این همه غمگین ام.

با کسی رفت و آمدی ندارم، گفت و گویی ندارم. به زور چند صفحه کتاب می خوانم ، چند خبر توی اینترنت، چند تا از وبلاگ های دوستان آن هم از توی گودر، بقیه مواقع انگار حتی فکر هم نمی کنم.

دلم نمی خواست چنین آدمی شده باشم. اما شده ام. مثل خواب می ماند.شاید هم بد تر، مثل کما می ماند. معلوم نیست برگشت دارد یا نه!اما برای هر کاری منتظر برگشت خودمم. برای خواندن، برای نوشتن، برای رفتن، گفتن، خندیدن، یک جورهایی هر کاری که الان می کنم مثل ثبت موقت می ماند!

هنوز فلوکسیتین می خورم. مقدار زیادی بی خیال شده ام.  از اردیبهشت تا حالا چقدر شده اصلا؟ نوشته بود تا نه ماه هم می شود خورد. بعدش یعنی اوضاع بد تر از اینی می شود که الان هست؟

 

 

+ کتا ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٤
comment نظرات ()