آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

نکند...

عادت کرده ایم دیگر به این رفتن ها برگشتن ها برنگشتن ها
عادت کرده ایم به سر و صورتهای خونین دیدن،
دستگیر شدن آدم ها ، نشاندنشان میان دو نفر روی موتور و بردنشان به زور...

عادت کرده ایم به دنبال خبرها دویدن و دویدن و یک خبر خوب توی این بازار آشفته پیدا نکردن.

عادت کرده ایم به پرسیدن حال هم ، نپرسیدن حال هم
خواندن هم، نخواندن هم...
عادت کرده ایم به امید به نا امیدی.

عادت کرده ایم به صدای موتور هایشان، ضرب باتون هایشان، فریاد های پر خشمشان...

عادت کرده ایم به غروب های دلگیر

عادت کرده ایم به گران خریدن و هزینه های سنگین سنگین پرداختن با جیب های خالی خالی و
به سنگینی این کلاه بزرگ هم بر سرمان
عادت کرده ایم
این "عادت کرده ایم" ها حس عجیبی بود که توی خیابان های دیروز داشتم
خودم را مقایسه می کردم با بار اولی که اولین خون را جلوی چشمم دیدم، اولین سری که با باتون شکست، اولین زنی که جیغ کشید، اولین کسی که مقابل چشمم دستگیر شده بود،
چقدر برایم اولین بار ها غیر منتظره بود و چقدر دیروز همه این صحنه ها عادی شده بود. همین عادت کردن هاست که ترس ها را دور می برد. وقتی به تاریکی هم عادت کنیم، دیگر از آن نمی ترسیم ...
دیروز هیچکس نمی ترسید ، اتفاق ها معمول شده اند.
نمی دانم این حس را می توانم بیان کنم یا نه؟ با این همه کلمه منتقل می شود یا نه؟
+ کتا ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۳
comment نظرات ()