آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

سوسوی این شعله هم دوباره روشن شدنی نیست. تو هم جواب های آدم را نمی دهی. نمی توانی که بدهی یا اینکه نمی خواهی. به هر دلیلی مهم نیست.

دارم فکر می کنم که چه چیزی مهم است و هیچ چیز مهمی پیدا نمی کنم.

این خیلی بد ست که آدم از آخرین امیدش هم نا امید بشود. حس ولنگار و بی خیالی ست. خیال می کردم حس هایی هستند هنوز در این دنیا. اما حالا کم کم باور کرده ام که نیستند. نمانده اند.

حالا حسرت سال گذشته را می خورم که کودکی درونم هیجان زده میشد، می جهید، می گریست، فریاد میزد، به خواب می رفت... حالا شده شکل همین کودک های اجاره ای که کنار گدا ها لابد با مخدر به خواب می روند. شهر ما پر از این کودکان است. کودک درون من هم روی همه.

دارم به سوسو های آخر این شعله فکر می کنم. من از زُل زدن به شعله چشمم آزرده میشود اما نمی توانم چشم بردارم. یک جوری ماتم می برد. مثل هیپنوتیزم شده ها. حواسم نیست. مات و خیره مانده ام. تو فوتش کن! تماشای دودش هم فکر کنم قشنگ باشد. بعدش شاید به خواب برویم...

 

 

+ کتا ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٩
comment نظرات ()