آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

فرار

 

حمید با کلی امید دارد از همه ی زندگی ما محافظت می کند. با کلی امید هر روز از خواب بیدار می شود صبحانه درست می کند ، خرید می رود، با کارشناس و داور سر و کله می زند. نوین را می برد، می آورد، غذا می پزد ، ظرف می شوید... ، من آویخته ام به امید او.
همینطور مات مانده ام به تماشایش. و دست های خالی مان و امید خودم که توی سرازیری زندگی قل خورد و قل خورد و قل خورد و رفت و میدانم که دیگر هیچوقت پیدایش نمی کنم. عزیزک من تبدار توی تختش دراز کشیده. کتاب می خواند. می گوید : "دردم بهتره اما حالا خوابم گرفته. این چه زندگی ایه؟" بهش می گم :" این همون زندگی ایه که من ازش فرار می کنم" و بعد دوباره پلی اگین رو می زنم و از آشپزخونه بوی پیاز میاد و من دایره های رنگی رو می ذارم روی هم و قرمز میشه صورتی و صورتی میشه بنفش

+ کتا ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٦
comment نظرات ()