آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

هنوز نمی فهمند؟

از ساعت چهار تاساعت  شش نوین کلاس داشت. او را پیاده کردیم و ماشین را سر عباس آباد پارک کردیم. تاکسی گرفتیم رفتیم سر حافظ.

راه افتادیم سمت هفت تیر. از حوالی زیر پل به سمت شرق، حضور مردم چشمگیر بود. دمشان گرم. یعنی خیلی گرم. همینطور دو طرف خیابان پیاده رو ها پر از مردمی بود که می رفتند و می آمدند و در چشم های هم نگاه های خوشحال می کردند. پلیس ها هم بودند. قدم به قدم بلاتکلیف ایستاده بودند و نمی دانستد چه کنند. همین طور آدم ها و لبخند ها را نگاه می کردند و سعی می کردند بی تفاوت باشند. از کنار دو تاشان که داشتیم رد می شدیم یکی شان با اعصاب خورد داشت به دیگری می گفت :"همون مو بلنده الان سه باره که رفته و برگشته" !

ما رفتیم تا هفت تیر و نزدیکی های هفت تیر آن طرف خیابان عده ای با هم هماهنگ شده بودند و مرگ بر دیکتاتور می گفتند. از این طرف خیابان هم همه نگاه ها ابتدا رفت آن طرف و یکی یکی و دو تا دو تا و چند تا چند تا مردم هم می رفتند آن طرف. ما به ساعت نگاه کردیم که شده بود پنج و نیم و باید برمی گشتیم دنبال نوین.

همان راهی را که رفته بودیم شروع به برگشتن کردیم و جمعیت زیاد و زیاد تر می شد.

حالا آمده ایم خانه و دویده ام آمده ام سراغ بالاترین و دیده ام که نوشته اند از ساعت شش درگیری شده. باز هم باتون زده اند. باز هم گاز اشک آور زده اند. باز هم سعی کرده اند مردم را بترسانند . نوشته حتی توی خیابان ولیعصر مردم عادی را بی خود بی جهت می زنند! هنوز نمی فهمند که نمی ترسیم دیگر ؟...

 

+ کتا ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٦
comment نظرات ()