آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
من فردا می روم گرچه که می دانم تعدادمان زیاد نخواهد بود اما به خاطر همان ها که هستند، که مانده اند، که با وجود خستگی ، هنوز ناامید نشده اند، که تنها چاره را همین رفتن های آرام و بی صدا می دانند، می روم. می روم به خاطر اینکه تنهایشان نگذارم. هر چند کم و کوچک باشند. می روم به خاطر اینکه بتوانم باز هم به "خاطر" چیز های کوچک و پاک فکر کنم...