آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

خانه ساکت

 

پنجشنبه عصر است. خانه ساکت است. همان پنجشنبه ای که عقد نوه داییم است. همان پنجشنبه ای که مجلس یادبودی برای بهزاد مهاجر هم برگزار شده. یکی از پنجشنبه عصر های مرداد ماهی سال هشتاد و هشت که قرار است مردم توی خیابان ها باشند و شاید بستنی هم بخورند. من اما نه عقد کنان رفته ام نه مجلس یادبود. نه توی خیابانم. کمی مریض احوال بودم و همین را بهانه کردم و ماندم خانه. حمید و نوین رفتند عقد کنان.

فردا روز شلوغی خواهد بود. توی فکرم  بلند شوم کمی خانه را مرتب کنم. اما همینطور نشسته ام اینجا! صبح فردا مهمان عزیزی دارم . سهیلا از امریکا آمده و فردا می آید که هم را ببینیم. آن میان صاحبخانه شرکت هم می آید که یکی از چک های اجاره را حمید برایش پشت نویسی کند که زود تر بگیرد. بعد از ظهر هم نوین مهمان دارد و هم سارا خانم می رود مرخصی در تیجه باید بروم مادر را بیاورم اینجا و هم زن عمو می آید. راستی فردا شب ما چطوری بخوابیم؟ زن عمو توی اتاق نوین، نوین و مادر پیش من، حمید آن بالا ؟ ...

خانه ام مدت هاست جارو نشده. دلم مدت هاست گرفته.

+ کتا ; ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٥
comment نظرات ()