آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

به زور دارم می نویسم همین ها را

 

خسته ام. خیلی خسته. از همه چیز. حتی توی خیابان رفتن. به زور دارم می نویسم همین ها را. هی با خودم می گویم حرفی ندارم. زور می زنم بلکه یک جمله دیگر بیاید. به خودم می گویم بنویس صبح رفتیم بهارستان. بعد جواب می دهم. حالا که چی؟ بعد صحنه هایی در ذهنم می آید که آن همه نیروی سپاهی و ارتشی و ماشین های نفر بر و بقول رویا ماشین های باغ وحشی ... آن همه راه که رفتیم. از سه راه طالقانی پیاده تا بازار ... و مردمی که همه جا هستند و هیچ جا نیستند. و منی که دلم همه جا هست و هیچ جا نیست. دارم تا ته خالی میشوم دیگر. این ها قطره های آخر است... دیگر حتی یک کلمه هم ندارم اضافه کنم.

+ کتا ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٤
comment نظرات ()