آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

گزارش از ونک

خب امروز هم برگشتیم

من تا یک قدمی لبه پرتگاه پیش رفتم. از ونک تازه راه افتاده بودیم سمت ولی عصر. توی میدان ونک آنقدر نیرو های انتظامی بود که به هیچ وجه نمی گذاشتند حتی لحظه ای کسی بایستد. با باتون آدم را هل می دادند که : " برو ... نایست!" ما هم گوش دادیم راه افتادیم . همان نزدیکی ها یک خانم حدود شصت ساله ایستاده بود که بهش گفتند راه برو و گفت  "منتظر دخترمم" بلافاصله که این حرف را زد با با تون زدند توی سرش. دو تا محکم که بد جور صدا داد. مردم فریاد هایشان بلند شد و جو متشنج شد و من هم دویدم سمت آن خانم که یکی دیگر هم به پایش زد. آن خانم هم بلند بلند با داد و فریاد بد و بیراه می گفت و با چند تا خانم دیگر باتون به دست ها را دور کردیم ازش. همان موقع آن طرف خیابان دیدم که یک پسر جوان تیر چراغ برق را دو دستی و محکم بغل کرده و دو نفر دارند می کشند که ببرندش. مردم فقط نگاه می کردند. من بلند ترین صدایم را از گلویم در آوردم و گفتم : "ولش کنین" همه نگاه ها برگشت سوی من! بعدش گفتم :"الـــله اکبر " که این الله اکبر را خوشبختانه مردم جواب دادند اما باز هم کمکی به آن جوان نشد. بعد از این داد و بیداد من پنج شش تا لباس شخصی باتون به دست ریختند طرف ما! چشمم به آن پسر بود که بالاخره از تیر چراغ کندند و بین دو تا لباس پلنگی سوار موتورش کردند و بردند. یکی از لباس شخصی ها از پشت سر آنطور که حمید گفت باتون را تا دو سانتی سر من آورده بود و نمی دانم چرا نزده بود. یکی دیگر شان دائم بهم فحش می داد و می گفت  : "تو الله اکبر می دونی چیه؟" یک پسر دیگر که نزدیک ما بود و با الله اکبر همراهی کرده بود را هم شروع کردند به زدن که این میان حمید من را کشید و برد و تا مدتی بهت زده بودم. شانس آوردیم که نه زده شدیم نه برده... کمی پایین تر موتوری ها از میان ماشین هایی که توی ترافیک بودند و همه بوق می زدند عبور می کردند و یک جوانی که توی یکی از ماشین ها بود نمی دانم بهشان چه گفت که او را هم از ماشین پیاده کردند و باز بین دو لباس پلنگی سوار موتور کردند و بردند.

عده مردم خوشبختانه کم نبود. توی پیاده رو های دو طرف خیابان مثل جوی روان بودیم. کمی پایین تر مردم بیشتر از سرکوبگر ها بودند و کمی تا حدودی هم شعار می دادیم.

حوالی ونک تجمع سرکوبگر ها خیلی زیاد بود اما توی راه خیلی نبودند. هر چند وقت یکبار یک دسته موتوری شان می آمدند رد می شدند می رفتند. انگار پایین تر ماموریت داشتند. از  سر توانیر بوی گاز اشک آور آمد. و همینطور ادامه داشت تا مقابل پارک ساعی. هر چه پایین تر می رفتیم تعداد مردم هم زیاد تر می شد. توی خیابان هم حسابی ترافیک بود و عبور موتور سوار هایشان هم با مشکل روبرو بود. باید می آمدند توی پیاده رو. و توی پیاده رو هم پر از آدم بود.

ما حدود ساعت ٨ سر عباس آباد بودیم. بعد رفتیم خانه مادر و کمی برایشان خرید کردیم. بعد حدود ساعت نه و نیم دوباره برگشتیم خیابان ولی عصر که سر عباس آباد دیگر خلوت بود. ماشین مان را نزدیک ونک پارک کرده بودیم. یک تاکسی گرفتیم برای ونک و تا بالاتر از پارک ساعی خبری نبود اما حتی آن ساعت هم از آنجا تا خود ونک شلوغ بود و این بار تظاهرات ماشینی بود. بوق زدن هم تا خود ونک ادامه داشت. مامور های خسته هم دور و بر پارک ولو بودند و دیگر نای سرکوب کردن نداشتند...

این بازی تا کی ادامه دارد ؟ ما کی خسته می شویم ؟ آنها کی از نفس می افتند ؟

+ کتا ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٢
comment نظرات ()