آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
امروز پنجشنبه است. مغزم آنقدر پر هیا هوست که می ترسم همین روز ها یا همین ساعت ها یا همین ثانیه ها فرار کند و برود جایی. شاید هم ساحل خلوتی پیدا کند و آرام بگیرد و دست از سر من بر دارد.
دست از سر من و
دل بستگی ها و
دل واپسی ها و
دل مشغولی ها و
دل نگرانی ها...
این خانه کلبه ای خواهد بود شاید که مرا به آرامش برساند ...