آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

آدم یکهو میبیند چیزهایی را از دست داده، لحظه هایی را پشت سر گذاشته و از آنها دور و دور تر شده و این فاصله به سرعت زیاد و زیاد تر میشود.  انگار که سواز قطار باشیم و آنها توی ایستگاه ایستاده باشند، توی پرسپکتیو میروند: پدرش، مادرش، خنده هایش، نادانی هایش، آدم یکهو میبیند خودش مانده و یک نفس عمیق

 

+ کتا ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٥
comment نظرات ()