آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دغدغه‌ این روزهام

یک : دیروز و امروز نوین رفت شهید بهشتی و از دانشجو بودنش در آنجا انصراف داد. حالا باید پی‌گیری کند و مدارکش را تحویل بگیرد که ببریم مشهد تحویل بدهیم.


دو: اسم مشهد که می‌آید دلم شور می‌زند. باید برویم نمی‌دانم در کجای مشهد که رفت و آمدش به دانشگاهش آسان باشد، و به چه قیمتی یک خانه کوچک برایش اجاره کنیم. تا این خانه اجاره نشود و مبله نشود و این بچه آنجا سر و سامان نگیرد، همینطور دل من شور خواهد زد.
دانشگاهشان توی کوچه بازارچه سراب است. این کوچه معروف است به کوچه شاهین‌فر. مابین خیابان آزادی و خیابان امام خمینی قرار گرفته. توی منطقه قدیمی شهر است و اهالی‌اش نسبتا سنتی به نظر می‌رسند. از روی نقشه نگاه کرده‌ام و به نظر خودم مناطقی که تا حدودی به آنجا نزدیک است را شناسایی کرده‌ام. احمدآباد - سناباد - بلوار قرنی - آبکوه - بلوار کلاهدوز - بلوار منتظری. حالا دو تا سوال دارم. یکی اینکه نمی‌دانم قیمت ها در این نقاط چگونه است و آیا وسعمان به اجاره‌اش می‌رسد یا نه؟ دوم اینکه خود این مناطق چه‌جور جاهایی هستند؟ بافت و مردم منطقه چجوری هستند؟ نوینمان خواهد پسندید؟

سه: یک عالمه کتاب تست و کنکور برای رشته تجربی داریم. کسی نمی‌خواهد؟ همه کتابها را ریخته وسط اتاقش و دسته دسته کرده. هر درسی را جدا. خیلی اتاقش همیشه مرتب بود، حالا این کتابها هم مانده وسط اتاق. می‌خواهد به یک کسی یا جایی برساند که مورد استفاده قرار گیرد. حیف هم هست. کلی هم گران است. زنگ زد به یک موسسه‌ای، کلی شرایط گذاشتند که کتاب باید نو باشد، تویش چیزی نوشته نشده باشد، مال سال نود و یک به قبل نباشد و از این دست حرف ها که کلاً پشیمان شد. کسی را نمی‌شناسید که رشته اش تجربی باشد و سال بعد کنکور داشته باشد و کتابهای تست خوب بخواهد؟

چهار: همه‌ش توی این فکرم که وقتی این بچه برود مشهد، خانه ما خیلی ساکت و خالی خواهد شد. الان دلم میخواست که حداقل دو - سه تا بچه دیگر می‌داشتم.

+ کتا ; ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٩
comment نظرات ()

کف مطالبات

 

خب... روحانی که رئیس جمهور شد، نوین هم که پزشکی قبول شد، ایران و امریکا هم که در شرف مذاکره هستند. ... ممم چی میخوایم دیگه؟ رفع حصر! آهان. دیگه انگار بقیه‌ش حله؟ اوخ! یه کمی هم پول لازم داریم.
دیگه قول میدم چیزی نخوایم.

+ کتا ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٦
comment نظرات ()

با خوشحالی تمام!

روز شنبه از یکی از اولیای دانش جویان که خیلی سفت و سخت پیگیر موضوع ثبت نام بود شماره تلفن گرفتیم که بتوانیم ازش خبر بگیریم که کار به کجا کشید. اسمش آقای سین بود. آقای سین همانروز رفت ساختمان مرکزی دانشگاه آزاد، که اعتراضات را به گوششان برساند. شب که بهش زنگ زدیم، گفت جای امیدواری هست و قرار شد صبح یکشنبه ساعت هشت برویم دانشگاه.
صبح یکشنبه رفتیم و دیدیم غیر از یک نفر، هیچکدام از ثبت نام نشده ها نیستند. از او پرسیدم خبری دارد؟ که نداشت. بعد دوباره زنگ زدیم به آقای سین. آقای سین همجنان مشغول اعتراض در دفتر ریاست بود. گفت برویم آن ساختمان و برویم طبقه سوم. یک تاکسی گرفتیم و راه افتادیم. خیلی هم راه، دور بود. وقتی رسیدیم و خودمان را به طبقه سوم رساندیم، باز هم کسی آنجا نبود. بناچار دوباره با آقای سین تماس گرفتیم. این بار آقای سین گفت :" بلند شوید با خوشحالی تمام بیایید، خود محوطه دانشگاه و دانشکده های فنی. که مشکل حل شده و دارند ثبت نام می‌کنند. رفتیم آنجا و این بار مدارک را گرفتند و پول را گرفتند و بالاخره ثبت نام، انجام شد.
حالا دخترمان دانشجوی مشهد شده. باید برایش فکر خانه و زندگی باشیم. خودش دلش میخواهد زود انتقالی بگیرد و برگردد تهران. من بی میل نیستم تجربه زندگی مستقل دوران دانشجویی را هم داشته باشد. خدا را چه دیدید؟ شاید هم اینطور زندگی را دوست داشت و دوام آورد.

+ کتا ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱
comment نظرات ()