آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بلاتکلیفی

توی دانشکده پزشکی دانشگاه آزاد مشهد امسال اوضاع خیلی خر تو خر است. ما دیر آمده‌ایم و هیچ معلوم نیست چه خواهد شد. خودشان متعجب مانده اند که چطور شده امسال انقدر اقبال عمومی به این دانشکده زیاد شده! می‌گویند کلا هشتاد نفر گنجابش دارند. پارسال هشتاد نفر عادی اعلام کرده اند و هشتاد نفر نفر ذخیره. درحالی که هر کلاس چهل نفر گنجایش دارد. از اعلام شده های عادی فقط پنجاه نفر رفته اند ثبت نام و نه تنها کل ذخیره های مراجعه کرده را هم ثبت نام کرده اند، بلکه اعلام تکمیل ظرفیت هم داشته اند.
امسال اما اوضاع اینجوری شده که از صد نفر اصلی، تا به حال نود و شش نفر رفته اند ثبت نام و از هشتاد نفر گنجایششان بیشتر شده. بقیه اعلام شده ها را فعلا ثبت نام نمی‌کنند. مانده اند که دستور از تهران برسد که آیا مجازند برای بهمن ماه کلاس اضافی تشکیل بدهند یا نه و می گویند هنوز دستور نرسیده. بهانه هم می آورند که رئیس دانشگاه آزاد عوض شده و معاون ها کار نمی کنند و آنها هم بلاتکلیفند که برکنارخواهند شد یا نه!
خلاصه که از ما هنوز ثبت نام نشده ها خواستند دو- سه روز صبر کنیم. بعد تازه باز معلوم نیست چه خواهد شد!
نوین که حسابی این اوضاع خورده توی ذوقش. بعد نمیدانم اصلا آیا منطقی هست که سه روز اینجا بمانیم درحالی که نمیدانیم چه میشود؟

+ کتا ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۳٠
comment نظرات ()

 

الان مشهد هستیم. توی هتل سلام. ساعت هشت صبح است. من حاضر و آماده نشسته ام منتظر دیگران تا برویم صبحانه و بعد دانشگاه ببینیم چه خبر است. اینجا اینترنت دارد اما نمیدانم چرا فیلتر شکن با مشکل مواجه است. دیروز تا از تهران خارج شدیم ساعت حدود دوی بعد از ظهر بود. حدود دوازده و نیم شب هم رسیدیم مشهد اما تا بعد از گیج و ویج خوردن های زیاد، هتلمان را پیدا کردیم، ساعت از دوی صبح هم گذشته بود و تا خوابیدیم، از دو و نیم هم گذشته بود.
حمید سردرد دارد و سوماتریپتان خورده و از اتاق، صدای خر و پف‌اش می‌آید. نوین دارد دست و صورت می‌شوید.

+ کتا ; ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۳٠
comment نظرات ()

آخرین اخبار

بله! ما برگشته‌ایم.

بله! نوین فعلاً دو جا اسمش در آمده. یکی شهید بهشتی، رشته زیست شناسی سلولی ملکولی و یکی دیگر دانشگاه آزاد مشهد، پزشکی.
نه! هنوز نمی‌دانیم چه می‌شود. اگر چه که خیلی علاقه به پزشکی دارد، اما دوست ندارد برود مشهد و فعلاً شهید بهشتی را ثبت نام کرده و منتظر نتیجه پردیس‌های بین‌الملل است.


بله! حساب کردیم دیدیم از نظر مخارج، آزاد مشهد با بین‌الملل خیلی تفاوتی ندارد. چون در مشهد باید به فکر خانه و خرج زندگی هم باشیم برایش. اما اگر این بین‌المللی‌ها را تهران و کرج قبول شود، خب خرج خانه و زندگی ندارد.


بله! ما خوشحالیم! خودش؟ نه هنوز. گفتم که! منتطر نتیجه بین‌الملل است.
 چند است؟ والا ما که مطمئن نیستیم هنوز ولی می‌گویند انگار سالی پانزده میلیون در می‌آید. بله! می‌شود حدود چهار هزار یورو! ها!ها! خب ما عادت کرده ایم همه چیز را به یورو تبدیل کنیم. مجدداً ها! ها!
نه والا! نداریم! البته اگر ماشین بزرگه‌مان را بفروشیم خواهیم داشت. آن هم به شرطی که بقیه پول را به حمید ندهیم. چطور؟ چطورش اینطور که ما از مسافرتمان یک پانصد یورویی و شش تا صد دلاری برگرداندیم. چون سعی کرده بودیم جلوی خودمان را بگیریم و تا ته پولمان را خرج نکنیم. بعد پول را دادیم دست حمید و روز بعد بهمان گزارش داد که چون یکی از همکارهای شرکت نیاز مالی داشته، پول را داده به او! این به آن معناست که همسرمان توی حساب خودش الان چهار میلیون پول نداشته که قرض بدهد به آقای همکار. پس به این نتیجه میرسیم که اگر بچه‌مان دانشگاه پولی برود، فعلا باید ماشین بفروشیم تا بعد ببینیم چه می‌شود.


آه راستی بله! روز آخر سفر رفتیم سالزبورگ. دو تایی. من ونوین. عالی بود. عالی. اگر گذرتان به شمال اتریش یا جنوب آلمان افتاد، دیدن سالزبورگ را از دست ندهید.

+ کتا ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٥
comment نظرات ()

ما خارج ندیده ها- پرین

پنج روز دیگر بر می‌گردیم تهران. امروز صبح هم با دایی و افا خانم رفتیم از چند مغازه بزرگ لباس فروشی که فروشگاه‌های خود کارخانه‌هاست، خرید کردیم. گمان کنم در تمام عمرم انقدر که در این سفر خرید کردم، خرید نکرده بودم. امیدوارم اضافه بار نداشته باشیم. پول زیادی همراه نداشتیم. اما اینجا توی حراج ها و آوت‌لت ها انقدر قیمتها به نسبت تهران خوب است که آدم بد جوری وسوسه می‌شود. مثلا امروز یک جفت کفش تابستانی خریدم که قیمت اصلی اش پنجاه یورو بوده. بار اول حراج خورده سی و پنج یورو و بار دوم بیست و پنج یورو و الان من خریدم پانزده یورو. خب غیر ممکن است این را آدم به چنین قیمتی در تهران پیدا کند.

 پاراگراف بالا را که نوشتم، بعدش رفتیم بیرون. اینجا یک دهاتی است به نام پرین. کنار دریاچه کیمزه است، در جنوب آلمان. جای بسیار زیبا و آرامیست. اما اشکال بزرگش برای من اینست که اینترنت اینجا آنتن نمی‌دهد. توی خانه که اصلا دسترسی به نت نداریم. توی خود خیابانهای دهاتشان هم انقدر سرعت پایین و ضعیف است که عملا هیچکاری نمی‌شود کرد. کلی هم پول بی زبان دادیم که این مدت که اینجا هستیم بدون اینترنت نمانیم. یک چیزی حدود پنجاه یورو. حالا خوب شد یکی از دوستان این استیکی که سیم کارت باید برود تویش که بتواند به اینترنت وصل شود را داشت وگرنه باید آن را هم می‌خریدیم سی یورو. اما در واقع انگار نه انگار که ما اینترنت داریم.
الان پنجشنبه است و ساعت به وقت تهران یک ربع به ده شب است. اما اینجا هنوز هوا روشن است و خورشید هم هنوز غروب نکرده. در واقع ساعت هفت و ربع عصر است. من و افا خانم توی تراس خانه نشسته ایم. هوا خوب است. افا خانم کتاب می‌خواند و من اینها را توی ورد تایپ می‌کنم. نوین نمی‌دانم کجاست. فقط یکی دو دقیقه پیش آمد از من خودکار گرفت و دوباره رفت. این یعنی یک جایی دارد یک چیزی می‌نویسد. دایی هم نمی‌دانم کجا هستند.
اینجا نه اینترنت هست و نه کانالهایی که ما توی تلویزیون تماشا می‌کنیم. اینجا فقط  چندتایی آدم است وتعدادی گاو و اندکی اسب و دشت های سبز وسیعی که گاو‌ها تویش می‌چرند. آسمان آبی هم هست. هوای تمیز هم هست اما هوا بوی پهن می‌دهد. شب ها هم آسمان پر از ستاره است. تلوزیون و ماهواره دارند. اما فقط کانالهای آلمانی زبان را تماشا می‌کنند. اینطور است که آدم باید سرش را با قدم زدن و تماشای گاوها گرم کند.
ساعت شش عصر ناقوس های کلیساها شروع به زنگ زدن می‌کنند. حالا زنگ نزن کی زنگ بزن! این یعنی مردم را فرا می‌خواند به اینکه بروند کلیسا دعا کنند. مغازه ها هم همه ساعت شش الی شش و نیم می‌بندند. بجز میخانه ها و رستورانها. من و نوین دیروز موقع غروب رفتیم که هم کمی قدم بزنیم و هم اگر توی شهر یک کافه ای چیزی پیدا کنیم که اینترنت داشته باشد، یک کمی ببینیم توی اینترنت چه خبر است اما از چند جا که پرسیدیم، هیچکدام انگار با این پدیده که می‌شود توی کافه اینترنت بی‌سیم داشت که مشتری ها بتوانند با لپتاپشان بروند و بنشینند و از اینترنت بیسیم استفاده کنند آشنا نبود. شهرشان از وقتی هوا تاریک می‌شود عین شهر مرده‌هاست. همه جا تاریک و بسته. خیابانها خالی، مردمانی که زبان ما را نمی‌فهمند و غریب نگاهت می‌کنند. این شد که یاد آهنگ کوچه ها تاریکن دکونا بسته‌ن افتادیم و با صدای بلند برای خودمان توی کوچه‌ها خواندیم...
الان ساعت شده هفت و نیم. خورشید دارد غروب می‌کند. غروب های اینجا زیباست. بروم خورشید را تماشا کنم.

+ کتا ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٤
comment نظرات ()

ما خارج ندیده ها - آمبرگ

الان چند روز است که آمبرگ هستیم. اینجا خانه پسرداییم است. پسرداییم پزشک است. جراح ارتوپد است و در بخش حوادث و تصادفات و اورژانس کار میکند. امروز نوین را با خودش برده بیمارستان که نوین محیط را ببیند و کار در بیمارستان را بصورت یک کارآموز تجربه کند. اگر خوشش بیاید، فردا و پس فردا هم به همین کار ادامه خواهد داد. چون پسرداییم معتقد است با یک روز نمیتواند درک درستی از ماجرا داشته باشد.

این روزها اینجا کمی هوا سرد شده. البته هنوز وسایل گرم کننده در خانه روشن نیست. لحافهای خوبی دارند که آدم دلش نمیخواهد از زیرشان بیرون بیاید. کاش میشد از این لحافها میخریدم با خودم میبردم.
پسرداییم یک همسر آلمانی دارد که او هم پزشک است اما یکی پس از دیگری چهارتا بچه به دنیا آورده و برای نگهداری از فرزندان، دیگر سرکار نرفته. بزرگترین این بچه ها ساسان، حدود یازده ساله است و کوچکترینشان لیلا سه ساله.
دلم میخواست میشد جاهای بیشتری برویم. الان دو هفته است که آمده ایم و خوب هم گشته ایم. اول وین بودیم. بعد رفتیم گراتس. بعد رفتیم ونیر و دوباره برگشتیم گراتس. دوشنبه گذشته هم توی گراتس کمی خرید کردیم. سه‌شنبه پیش راه افتادیم سمت آلمان. اول رفتیم خانه داییم که کنار دریاچه کیمزه است. اطراف روزنهایم. جایی به نام پرین.
چهارشنبه در مونیخ به دیدار چندتا از دوستان رفتیم و گردش کوچکی در شهر داشتیم و پنجشنبه راه افتادیم به سوی اینجایی که الان هستیم. الان دارم حساب میکنم جمعه-شنبه-یکشنبه-دوشنبه و امروز سه‌شنبه؟ خیلی زیاد است که اینجاییم انگار!
دلم میخواست میشد دانمارک و سوئد هم میرفتیم به دیدار دوستان نارنینی که داریم، اما حساب کردیم دیدیم پول بلیط به نسبت برایمان گران در می‌آید و از توان مان خارج است.
با این حساب جمعه برمیگردیم پرین و ده روز آخر را همان حوالی خواهیم ماند. شاید از آنجا سری هم به سالزبورگ بزنیم. نمیدانم.
دیروز من و نوین ساعت یازده صبح از خانه بیرون رفتیم به قصد قدم زدن در شهر و خرید کردن و شش عصر برگشتیم. وقتی خودمان دو تایی هستیم خیلی خوش میگذرد. آدم احساس نمیکند که مزاحم کسی شده یا کسی این حس را میکند که دارد وقت نازنینش را با ما تلف میکند که مثلاَ میتواند به جایش کارهای خیلی واجب تری انجام دهد!
دوتایی توی شهر چرخیدیم. وارد همه مغازه هایی که حراج بود شدیم. کوچه پس کوچه ها را گشتیم، بستنی خوردیم، از مردم و در و دیوار شهر عکس انداختیم، گم شدیم، پیدا شدیم، از درخت آلو چیدیم، نَشُسته خوردیم، و آخرش خسته و کوفته برگشتیم خانه. همه نگران شده بودند که گم شده باشیم ! اما خب نگرانی بی موردی بود چون اگر گم واقعی میشدیم میتوانستیم تلفن کنیم. در صورتی که اینکار را نکردیم.
حالا ساعت حدود یک بعد از ظهر اینجاست. به وقت تهران میشود سه و نیم بعد از ظهر. تا حدود پنج عصر که نوین می‌آید باید صبر کنم ببینم نظرش درباره روزی که در بیمارستان گذرانده چیست.
چقدر زیاد نوشتم! الان هنوز باز هم میتوانم بنویسم. اما فکر کنم مخاطب حوصله خواندن نداشته باشد. فکر کنم همینها را هم زیادی نوشتم. اما خب بعد از چند روز موقعیت خوبی برای نوشتن پیدا کردم.

+ کتا ; ٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٥
comment نظرات ()