آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ما خارج ندیده ها - ونیز

صبح زود بیدار شده بودم. موقعی که خورشید داشت بالا می آمد. یک مقدار برای اینجا نوشتم. از صدای پرنده ها، از حال و هوای اینجا، از اینکه اینجا مثل شمال خودمان است اما در شصت سال پیش. موقعی که هنوز خراب و آلوده نشده بود.
اما چون سیگنال نداشتیم، توی ورد نوشته بودم و اشتباهی ذخیره اش نکردم.
همه پرید.
از ونیز گردی شبانه هم نوشته بودم.
ما توی یک جزیره هستیم نزدیکی ونیز.
حالا بعد باز بیشتر مینویسم. الان گفتند برویم صبحانه

+ کتا ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٧
comment نظرات ()

ما خارج ندیده ها- گراتس

الان گراتس هستیم. دیروز آمدیم. توی آشپزخانه‌ای پر نور نشسته‌ام. پنجره‌ها رو به درخت ها و آسمان آبی باز می شوند. هوا انقدر خوب است که از بهشت هم چنین تصوری دارم.

منتظرم نوین و دختر عمه ام آماده شوند تا برویم گردش کوچکی در شهر داشته باشیم و بعدش راهی ونیز شویم. بله! "ونیز"

از اینجا تا ونیز با ماشین حدود چهار الی پنج ساعت راه است. امشب را آنجا خواهیم خوابید. می رویم تا یک خواب و خیال دیگر را تجربه کنیم.

+ کتا ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٦
comment نظرات ()

ما خارج ندیده ها- وین

در خانه میزبانی نشسته ام که من را غرق محبت کرده. خوشبختی یعنی همین.

وین برای من مثل خواب و خیال است.

دیشب میزبان، ما را به گشتی شبانه در مرکز شهر برد. هنوز هم انگار شک دارم که خواب بودم یا بیدار! در درجه اول، فضاهای شهری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش ابهت دارد و این ابهت، خاص خودش است. هویت دارد. بی‌نهایت زیباست، اما این شهر علاوه بر خصوصیات یک شهر زیبا، انگار مهر و محبت دارد، میهمان نواز است. برای نوازش، پر از نور و رنگ و موسیقی و شعور است. انگار در بزم شبانه‌اش، دست میهمان را گرفته و می‌گوید "برقص!"

الان هفت و بیست دقیقه صبح است. حدود یک ساعت است که بیدارم. شب پیش از سفر را تا صبح بیدار بودم. شب گذشته هم حدود پنج ساعت خوابیدم. اما بسیار سرحال و پر انرژی هستم. سال‌هاست بیرون از تهران نفس نکشیده بودم. شاید به دلیل تمیزی هوا باشد.

+ کتا ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٤
comment نظرات ()

بله! دلم برایش تنگ می‌شود

دروغ چرا؟ یک کم دلشوره دارم. بقول مادرم بی حرفِ پیش (!) چهل و هشت ساعت دیگر این‌موقع وین هستیم. دارم چمدان می‌بندم. چمدانم پر شده از آجیل و زرشک و زعفران و البته کمی هم لباس !
هم تابستانی هم پاییزه. آدم چه میداند هوای آنجا ظرف یکماه آینده چطوری است.
یک چمدان کوچکتر هم هست که نمیدانم تویش چی بگذارم! خواستم وسایل شخصی و بهداشتی و هوله و اینطور چیزها بگذارم اما انگار نباید توی کیفی که می‌بریم توی هواپیما عطر و اسپری و اینجور چیزها باشد. هوله درست است یا حوله یا هر دو؟
به حمید گفتم اگر می‌شود فردا را نرود سرکار. گفت نمی‌شود. کار زیاد دارد. تازه فردا قرار است باز برود دماوند. گفتم به هر حال اگر هواپیمای ما افتاد یا اگر وقتی ما نیستیم تهران زلزله شد، یک روز کمتر همدیگر را دیده‌ایم و حیف است! اما انگار کاری نمی‌شد کرد.
توی عمر بیست و یک ساله‌ای که داریم کنار هم زندگی می‌کنیم، طولانی ترین دورانی که از هم دور بوده‌ایم، یک هفته از تعطیلات عید بود که همراه مادر و پدرم و نوین رفتیم کرمان و بم ولی حمید نیامد. قبل از زلزله بم بود. آن موقع پدر حمید سرطان داشتند و حالشان خیلی بد بود. او مشغول پرستاری از پدرش بود. من هم چند ماه بود که درگیر کارهای پایان نامه‌ام بودم. نوین هفت ساله بود. کلاس اول دبستان بود.خیلی وقت پیش بود. اصلاً انگار نبود! خلاصه که هیچوقت نشده بیست و هفت روز این همه فاصله بینمان باشد.
کمی هم نگرانش هستم. در واقع هیچ انتظار نداشتم که به هر دومان ویزا بدهند. یعنی تازه کم کم دارم باور می‌کنم که جدی جدی داریم حمید را تنها می‌گذاریم و می‌رویم. هیچ هم دلم نمی‌خواهد بیاید ما را بگذارد فرودگاه و بعد تنها آن راه دراز را برگردد خانه. خانه ی خالی از ما. اما هر چه گفتم ما با تاکسی می‌رویم، قبول نکرد. هنوز البته امیدوارم که بتوانم راضی‌اش کنم نیاید فرودگاه. کاش نیاید.

+ کتا ; ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢۱
comment نظرات ()

گزارش حال و احوال

یک هفته دیگر این موقع در وین هستیم. 

الان دیگر خرید زرشک و زعفران و مقداری آجیل و بستن چمدان باقی مانده و گرفتن ارز مسافرتی که امروز فهمیدیم دو روز قبل از سفر باید برویم دنبالش.
یک بانک ملت شعبه ارزی توی میرداماد پیدا کردیم. رفتیم نوبت گرفتیم کلی نشستیم تا نوبتمان شد. بعد آقای پشت باجه گفت ما خدمات ارزی ارائه نمی‌دهیم! گفتم اینجا نوشته شعبه ارزی. گفت بله ولی چون جدیداً ارزی شده هنوز راه نیافتاده! خب لامصب ها! این‌را آن جلوی در بنویسید که آدم نیاید شماره بگیرد، سه ربع بنشیند منتظر!
بعد رفتیم یک جای دیگر. گفتند اولاً دو روز قبل از سفر باید بیایید. دوماً بانک ساعت هشت صبح باز می‌شود اما شما ساعت شش صبح باید اینجا نوبت بگیرید.
برای گرفتن ارزمسافرتی که در حال حاضر برای هر مسافر سیصد دلار است، باید اصل و کپی پاسپورت، اصل و کپی ویزا، اصل و کپی بلیط و اصل و کپی برگه پرداخت شصت و پنج هزار تومان عوارض خروجی که به بانک ملی پرداخته شده، همراهتان باشد.

برای انتخاب رشته نوین رفتیم پیش مشاور. چهارصد و سی هزار تومان گرفت. در درجه اول همه رشته‌های پزشکی را برایش پیشنهاد کرد. همه جای ایران. در درجه دوم فیزیوتراپی و در درجه سوم زیست شناسی سلولی ملکولی. شامل ژنتیک و بیوتکنولوژی و میکروبیولوژی و زیست جانوری.
گویا مصوبه ای هست که در صورت تائیدش، در آینده می‌شود از رشته های زیست شناسی و توانبخشی هم بعد از اتمام دوره لیسانس، وارد دوره پزشکی شد.
در مورد اشتباهی که توی سهمیه منطقه کارنامه کنکورش شده بود، مشاور گفت حتماً به سازمان سنجش اطلاع بدهید. چون به نفعش خواهد بود. ما هم دیروز رفتیم سازمان سنجش و اطلاع دادیم و قرار شد درستش کنند. گفتند تاثیر زیادی توی رتبه‌اش ندارد و با همین رتبه انتخاب رشته کند.

+ کتا ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٦
comment نظرات ()