آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

آه از بی پولی و گرانی


امروز ماشینمان را دزد برد. حمید صبح با ماشین رفت شرکت و عصر که خواست برگردد، ماشین نبود. ماشین ما زیاد به درد دزد نمی‌خورد. احتمالاً لاستیک هایش را برمی‌دارند چون لاستیک هاش نو بود. سپینود می‌گوید برای خرج موادشان می‌دزدند. به نظر من هم منطقی‌ست که اینطور باشد.

پول بلیطهای رفت و برگشتمان دونفری شده شش میلیون و دویست... من نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم نصف این مقدار می‌شود! گفته بودند سه میلیون و صد و من هم وقتی کارت را دادم خدمتشان و کشیدند روی دستگاه و محترمانه ازم پرسیدند که آیا تمامش را پرداخت میکنم؟ با اعتماد کامل جواب دادم که بله! بعد یکهو دیدم نوشت شش میلیون و دویست! و توی کارت من بیشتر از چهار میلیون پول نبود. به نظرم خیلی گران است. اصلاً ما را چه به مسافرت فرنگ؟! نشسته بودیم همین تهران خودمان، ماستمان را می‌خوردیم. والا!!

+ کتا ; ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱
comment نظرات ()

مظلوم و دریده

یکشنبه

امروز همراه لادن و سارا و نوین رفتیم خانه مادر. خانه دیگر نفس نمی‌کشد. رسماً مرده. از دیدنش حس بدی بهم دست می‌دهد. حتی بد تر از آن بار که پنجره اش باز مانده بود و لانه کبوترها شده بود. با همسایه ها توافق شده و تصمیم گرفته شده که کل زمین، یکجا به فروش برسد. حالا به ما گفته اند تا آخر این هفته، هر کدام از ورثه، هر چه می‌خواهد بردارد ببرد و بقیه اشیا هر چه بماند به فروش می‌رسد. امروز که رفتیم، برادرم، قبلش رفته بود چیزهایی را که می‌خواست برده بود. خانه مثل آهویی بود که مثلاً پلنگ گرسنه‌ای شکارش کرده باشد، خورده باشد و رفته باشد. همانطور، مظلوم و دریده انگار افتاده بود آنجا. تماشایش حس خیلی بدی داشت. امشب هم قرار است شوهر خواهرم کامیون ببرد و باقی اثاثیه را ببرد.
خانه پدری، مرده شد، خورده شد، تمام شد، رفت.

+ کتا ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۳٠
comment نظرات ()

مسافران :)

 شنبه

خب ما مسافر شدیم. ما یعنی من ونوین. من از هفت سالگی تا الان از کشور خارج نشده‌ام. نوین که از بدو تولد پا از خاک میهن بیرون نگذاشته. بنابراین این سفر برای هر دومان هیجان انگیز است.
روزپنجشنبه از سفارت تماس گرفتند و گفتند برای هردویتان ویزا صادر شده. بیمه سفرتان را فراهم کنید و بیایید ویزا هایتان را بگیرید.

امروز رفتیم کار بیمه را انجام دادیم. گواهینامه ام را هم بین المللی کردم. تصمیم دارم یک کار هیجان انگیز هم انجام بدهم و آن اینکه آنجا ماشین کرایه کنم و راه بیافتم از جنوب اتریش تا شمال آلمان رانندگی کنم و شهر به شهر به دیدار اقوام و دوستان و آشنایانی که داریم برویم. هم فال و هم تماشای واقعی. حالا این ها خواب و خیال است. چقدرش به واقعیت تبدیل شود را نمیدانم! چیزی که میدانم اینست که ما شنبه نوزده مرداد بلیط رزرو کرده ایم. و اگر بلیطمان اوکی شود، ساعت نه شب می‌رسیم وین.




+ کتا ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۳٠
comment نظرات ()

خوبیم


یک: بالاخره روز کنکور هم رسید و گذشت. نوین هم از کنکوری که داده، راضی به نظر می‌رسد.برای کنکور امسال خیلی زحمت کشید. خیلی درس خواند. از همان اول مهر پارسال طبق برنامه قلمچی جلو رفت. تراز آزمون هایش هم خیلی بهتر از پارسال بود.  امیدوارم نتیجه ای که می‌خواهد را هم بگیرد. گرچه که خیلی ها معتقد بودند، کنکور امسال تجربی، از سال گذشته سخت تر بوده.

دو: آقا ما یک اشتباهی کردیم، دیدیم دایی مان چند سال است ایران نیامده، گفتیم امسال بعد از کنکور نوین، دوتایی برویم آلمان به دیدارشان. هم دیدار تازه شود و هم نوین اروپا را ببیند. هنوز هیچی نشده و حتی بلیط نگرفته یک میلیون تومان خرجمان شده. خرج چی؟ ارائه درخواست ویزا به سفارت. نفری شصت یورو آنجا از آدم می‌گیرند که مدارکش را بررسی کنند. بعد همه مدارک را باید به آلمانی ترجمه کرده باشی. خلاصه ده برگ مدرک دادیم به دارالترجمه، که سیصد هزارتومان هم برای آن گرفتند. نفری شش قطعه عکس جدید هم باید ارائه می‌دادیم، شد سی و شش هزار تومان. خب به آدم فشار می‌آید. تازه نمی‌دانیم ویزا بهمان می‌دهند یا نه.بخصوص به نوین. برای جوابش هم باید تا اواسط مرداد صبر کنیم.


سه: داشتم همین غرها را به حمید می‌زدم. همین‌ها که انقدر خرج کردیم و آخرش هم معلوم نیست که ویزا می‌دهند یا نه. حمید گفت من حاضرم پنج میلیون دیگر هم بدهم اما شما ها نروید.

+ کتا ; ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱۱
comment نظرات ()