آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چند بهار دیگر را بی او خواهم گذراند؟

 

صدای باران می‌آید. صندلی را روی دو پایه عقبی اش بر زمین نگه می‌دارم و دو پایه جلوییرا بلند می‌کنم و سرم را نود درجه می‌پیچانم به راست تا از شیشه‌ی پنجره‌ای که همین امروز تمیزش کرده بودم، شمعدانی‌ها و باران را نگاه کنم.

یاد مادرم می‌افتم که می‌گفت هر وقت باران خواستیم به او بگوییم شیشه پاک کند! لبخندکمرنگی می‌زنم و نفس عمیقی می‌کشم. 

 


+ کتا ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٤
comment نظرات ()

هیچگونه!

از بعد از تعطیلات نوروز،کیفیت اینترنت ما خیلی خراب شده. یا کلاً قطع است، یا اینکه وقتی وصل است، فیلترشکن کار نمیکند، یا اینکه وقتی کار میکند هم مثلاً توی فیس بوک میتوانم بروم اما فقط برای تماشا. هیچ فعالیتی نمیتوانم انجام دهم . حتی یک کامنت هم نمیتوام بگذارم.

سال نو هم آمد. بدون درد و خونریزی. هوا یکهو گرم شده. انگار نه انگار که فروردین باید هنوز کمی خنک باشد. مثل اردیبهشت است.

از دیشب کمی گلو درد دارم. کمی احساس سرماخوردگی میکنم.بجز  این همه چیز مثل سابق است.

تعطیلات خود را چگونه گذراندیم؟ هیچگونه! همینطور توی خانه بودیم. بجز یک روز که دو-سه جا، خانه ته مانده بزرگترهای فامیل رفتیم عید دیدنی، دیگر هیچ جا نرفتیم. چرا چرا! یک روز هم حمید هوس پیاده روی کرده بود، با هم رفتیم پارک آب و آتش. که نه آب داشت و نه آتش. من کمی از گل ها و پرنده ها عکس گرفتم.

بقیه اش توی خانه بودیم. تا ظهر خواب و تا سه بعد از نیمه شب بیدار. سر خودمان را یکجوری گرم میکردیم.حتی سیزده به در هم حمید و نوین هر دو سردرد داشتند و خوابیده بودند و من رفتم پشت بام دوری زدم و سیزدهم را آنجا به در کردم.

روی هم رفته عید آرامی بود اما تنها بدیش این بود که نوین از هوای بهار به شدت دچار حساسیت های آلرژیک شده و بخصوص سردردهای ناشی از حساسیت های سینوسی میگیرد و همین موضوع باز جلوی درس خواندنش را تا حدودی گرفته. و من دیگر واقعاً نمیدانم باید برای سردردهاش چکار کنیم. 

زیاده عرضی نیست

+ کتا ; ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱۸
comment نظرات ()

بدترین و بهترین

الان دارم فکر می‌کنم بدترین اتفاق‌ها و بهترین اتفاق‌ها، چقدر به هم نزدیک و در هم پیچیده‌اند! 


بدترین اتفاقهای سال نود و یک برای من، یکی بحرانی شدن بیماری خواهرم بود و یکی قبول  نشدن نوین در کنکور
بهترین اتفاقهای سال نود و یک برای من ، یکی بحرانی شدن بیماری خواهرم بود و یکی قبول نشدن نوین در کنکور
!
یک: دلم برای خواهرم تنگ شده بود. همینطور که الان. اما اگر بیماری اش به وضعیت بحران نرسیده بود و با آن حال راهی تهران نشده بود، نمیدیدمش. نمی‌توانستم کمکش کنم. نمی‌توانسنم تحت درمان قرارش دهم. نمی‌توانستم بعد از اینکه دوباره حالش به ثبات رسید، آن مدتی که بعدش هنوز نرفته بود، لذت بودن و داشتنش را بچشم. یکی از بهترین اتفاق های سال نود و یک، احساس ِ داشتنِ خواهرم بود. هر چند کوتاه ، هر چند کم
.
دو: گرچه نوین از اینکه پارسال کنکور قبول نشد خیلی غصه خورد اما امسال هدفهای بلند پروازانه تری را دنبال می‌کند. خوشحالم از این بابت که توی محدودیت آن شش رشته که انتخاب کرده بود، اسیر نشد

+ کتا ; ٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢
comment نظرات ()