آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شب شدن روز

 

نمی‌دانم دارم چکار می‌کنم! کمی برای خودم نگرانم. اما مهم نیست. امروز صبح داشتم فکر می‌کردم که دلیل زنده بودنم را گم کرده‌ام. هدفی ندارم. اما الان دارم فکر می‌کنم آیا برای زندگی اصلاً هدف لازم است؟


یکی توی دلم جواب می‌دهد که "زندگی یک فرصت است، باید از آن لذت برد." همین موضوع است که مرا به این راه کشانده و کله‌ام را به ته بن‌بست کوبانده. چون اگر اینطور است، من بیشتر از این‌ها که دارم، چیزی از زندگی‌ام نمی‌خواهم.
بله! دلم هیچ چیزی بیشتری نمی‌خواهد. نه سفر، نه گردش، نه خرید، نه ورزش. هیچ چیز.


دلم می‌خواهد همینطور تنبلانه بنشینم و به شب شدن روز نگاه کنم

+ کتا ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۸
comment نظرات ()