آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

این است زندگی!

 

وضع بدی بود. از آن صحنه‌ها که حس بدی به آدم می‌دهند و حک می‌شوند گوشه‌ی ذهن و هیچ جوری پاک نمی‌شوند. گمانم تا سال‍ها این حس بدِ دیشب با من بماند. خوب شد زودتر نرفتم، خوب شد از ساعت شش آنجا نبودم. آن موقع که دویست تا کبوتر توی خانه مادرم پر و بال می‌زدند... حتی تصورش هم برایم ترسناک است.

انگار یکی دو ماه پیش دزد رفته به آن خانه. از پشت بام رفته. یعنی یک جوری از لبه بام آویزان شده و به بالکن خانه مادرم رسیده و از پنجره رفته تو. دزد ناشی البته به کاهدان زده. با اینکه درِ همه کمدها را باز کرده و تمام کشوها را ریخته بیرون، اما چیز دندان گیری پیدا نکرده و دست خالی رفته. اما پنجره‌ها را باز گذاشته. همین باعث شده کبوترها بیایند تو.
وکیلمان که زود تر از ما به آنجا رسیده بود می‌گفت دویست تا کبوتر توی خانه بود و با بدبختی بیرونشان کرده. کبوترها اما به همه جا کثافت زده‌اند. مثل یک کابوس است.

خانه ای که زمانی خانه امیدمان بوده، الان به چه روزی افتاده، همه جا همه جا همه جا آثار فضله کبوترها. روی پرده ها، روی زمین، معلوم است ردیف میشده اند، مینشسته اند بالای در کمدها که دزد باز گذاشته بوده، توی تمام کمدها، یک وضعی می‌گویم، یک وضعی می‌شنوید.
این است زندگی

+ کتا ; ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۳٠
comment نظرات ()

اعلام وضعیت

 
سرماخورده‌ام. گلویم می‌سوزد. احساس تب هم دارم.
می‌دانم! باید آب نمک قرقره کنم. باید بروم برای خودم آبجوش و عسل و آب‌لیموی تازه را مخلوط کنم و هی گرم گرم یواش یواش بخورم. باید قرص سرماخوردگی هم بخورم که دماغم فرت و فرت نکند. باید استراحت کنم. باید اگر توانستم بخور اکالیپتوس هم بدهم. باید برای خودم سوپ بپزم. اما نای هیچکدام از این کارها را ندارم. لالایی بلدم اما خوابم نمی‌برد! فقط می‌توانم بنشینم اعلام وضعیت کنم.

نوین رفته کتابخانه. هر روز می‌رود. البته بجز پنجشنبه و جمعه. درس خواندن را خوب شروع کرده. امیدوارم به همین ترتیب و شوق بتواند دامه بدهد. امیدوارم از زحمتش نتیجه بگیرد. کلن امیدوارم بودن مادرها یک رشته خیلی خیلی نازک و ظریف است یک صدایی هم دارد که اگر شنیده شود مثل یک نت دلواپس و کشیده روی ویلن است.

حالا تا هفتِ شب، توی خانه تنها هستم. اینترنت هم هی ادا در می آورد. هی پروکسی فایر از کار می‌افتد. هی دوباره وصل میشود هی کلن خط قطع می‌شود، هی دوباره وصل می‌شود. ببخشید سرتان را درد آوردم همینجوری بیخودی. بروم فکر نان کنم که خربزه آب است
+ کتا ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٢
comment نظرات ()

دنیای این روزای من

 

مدتهاست که توی خانه بنایی داریم. اول قسمتی از بام شیبدار را صاف کردیم و تبدیل شد به تراسی برای نشستن و خیره شدن به دوردست‌ها. بعد تویش یک کباب پز درست کردیم. بعد یک تکه بالکن شش متری داشتیم که یک سقف شیشه ای زدیم رویش و چسبااندیمش به بقیه خانه. قبل از همه اینها، پله ای که شبیه نردبان چوبی بود را تبدیل به پله فلزی چرخان کرده بودیم. بعد نوبت نقاشی جاهایی بود که نیاز به رنگ داشت. بعد برقکار آمد. تمام سیمهای خانه را انگار دارد جابجا میکند. حمید تصمیم میگیرد یک جا آیینه نصب کند، آنجا، مثلن یک کلید و یک ترموستات فن کویل است الان. آنها را برقکار جابجا میکند که جای آیینه باز شود. یا اینکه یک جا یک چراغ دیواری احساس می‌کند کم است و برقکار از یک چراغ دیگر سیم می کشد به این یکی. یا اینکه برقکار را فرستاده لاله زار و برقکار با سلیقه خودش دو تا چراغ دیواری خریده که من نپسندیده ام. آنها را داده نصب کند توی اتاق خوابمان. در حالیکه اصلن به وجودشان نیازی نبود. علاوه بر وجود دائمی برقکار، الان یکی هم دارد رنگ پنجره های چوبی را که ریز آفتاب و باران بوده، می‌تراشد و از نو رنگ میزند. یک چیزهای برنزی هم درست کرده اند که بزنند پایین پنجره ها. خلاصه که از صبح که بیدار می‌شویم همینطور صدای تق و توق درل و قیژ قیژ می آید. انگار هیچوقت هم تمام نخواهد شد. حالا برنامه بعدی اینست که یک سینک کوچک بگذاریم بالا. نوبت حضور لوله کش است. نمی‌دانم چرا انقدر دارد خرج های بیهوده می‌کند.

نوین می‌گوید حمید می‌خواهد کار آفرینی کند. نوین از حضور دائمی کارگر و برقکار و بنا و رنگکار و لوله کش توی خانه به ستوه آمد و تصمیم گرفته برود توی کتابخانه حسینیه ارشاد درس بخواند. از امروز صبح رفته.
همین. همین ها را میخواستم بگویم.

+ کتا ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱۱
comment نظرات ()

هیچ بایدی در کار نیست!

 

چند روز است هی می‌خواهم بروم پستخانه اما نمی‌روم. هی صبح که بلند می‌شوم از خودم می‌پرسم: امروز بروم؟ اما جواب قانع کننده‌ای به خودم نمی‌دهم. نه می‌گویم ها، نه می‌گویم نه! الان امیدوارم که فردا بروم.
مدارک نسبتن مهمی را باید برای دایی‌ام بفرستم. حالا نمی‌دانم ساعت کار دفاتر پست پنجشنبه‌ها تا کی است.


مدت‌هاست همه کارها را عقب می‌اندازم. از وقتی مادرم را از دست دادم انگار با همه زندگی و باید‌هایش لج کرده‌ام. حدود چهل سال زندگی هر چه خواست را به من تحمیل کرد و نتوانسته بودم از زیر بارش فرار کنم. حالا از هر بایدی فراری شده‌ام. حتی باید‌های کم زحمت و آسان. زندگی هی بهم یاد‌آوری می‌کند که فلان کار و فلان کار هم مانده! اما من طوری رفتار می‌کنم که انگار اصلن نمی‌بینمش. قهرم با او.

+ کتا ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٥
comment نظرات ()

 

ای بابا

+ کتا ; ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢
comment نظرات ()

دوم مهر نود و یک

 

یک ) بعد از سال‌ها، اولین مهرماهی است که کسی از ما درس ندارد! دوازده سال که نوین دانش آموز بود، قبل از اینکه او دانش‌آموز شود هم من هنوز دانشجو بودم. مهرِ آرام و ساکتی‌ست.
نوین تصمیم گرفته دوباره برای کنکور سال بعد آماده شود. قلمچی ثبت نام کرده. اما هنوز درس خواندن را شروع نکرده. حدود بیستم مهر، اولین آزمون قلمچی خواهد بود.
بعد از کنکور امسال، خیلی شاد و خوشحال، اتاق نوین را داشتیم تمیز می‌کردیم و تمام کتاب‌ها و جزوه ها را که قریب به ده کارتن شد، جمع کردیم و بردیم زیر زمین. آن موقع اصلن به ذهنمان خطور نمی‌کرد که شاید مجبور شویم دوباره کتاب‌ها و جزوه ها را بیاوریم بالا.

دو ) امروز حمید رفته ساری. شب بر می‌گردد. نوینک هم کمی احساس سرماخوردگی دارد. قرص خورده با چای و لیمو و عسل. دراز کشیده روی تختش و از اینجا که من به اتاقش نگاه می‌کنم، پاهایش را میبینم که از زانو به پایین روی هم انداخته و دارد تکانشان میدهد.

سه ) عصر یوگا دارم. یادم باشد پول ببرم برای ثبت نام ترم جدید. نمی‌دانم چرا با وجود اینکه حدود ده ماه است که دارم بطور مرتب هفته ای دوبار می‌روم یوگا، اما همچنان احساس بی ورزشی می‌کنم. هر بار عضلاتم درد می‌گیرند.الان هم از ورزش روز سه شنبه تا به حال، هم گردنم درد می‌کند، هم عضلات داخل شکمم، هم بازوهام!  انگار که یک عمر است هیچکار نکرده ام.

+ کتا ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢
comment نظرات ()